۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

...که مدتی هم سرخ بودند

از نمی‌دانم چند شبِ پیش، تصویر دسک‌تاپ من عکس توست. رو‌به‌روی یک وانت خیلی قدیمی ایستاده‌ای که مدعی بودی عمرش به جنگ جهانی دوم می‌رسد و روس‌ها وقتی ایران را ترک می‌کرده‌اند، چندتاش را جا گذاشته و رفته‌اند. توی عکس معلوم نیست به کجا زل زده‌ای، ولی من که عکس را گرفته‌ام می‌دانم داری به ماشین سجاد نگاه می‌کنی و سجاد هم تلاش می‌کند پرایدش را از وسط گل و لای دربیاورد که زودتر راه بیفتیم سمت سیاهکل و دیلمان. من رفته بودم از رودخانه‌ای که پایین پایمان بود عکس بگیرم. سرم را که برگرداندم، دیدم تو و آن وانت روسیِ مربوط به جنگ جهانی دوم توی یک قاب قرار گرفته‌اید و فکر کردم آن وانت نزدیک‌ترین عنصر به تصویری است که من از تو در ذهنم دارد: آدمی که سال‌هاست زندگی نکرده و همه‌ی این سال‌ها فقط دوام آورده.
شش هفت ساعت بعد، وسط جنگل‌های سیاهکل زده بودیم‌ کنار و چِت کرده بودیم و داشتیم با بچه‌ها راجع به تو حرف می‌زدیم که دنیا به هیچ‌جات نیست و از هیچ‌چیزی ذوق‌زده نمی‌شوی و هیچ‌وقت کیف نمی‌کنی؛ و تو فقط می‌خندیدی. درهای ماشین سحاد باز بود و توی ضبط داشت گلچین من از آهنگ‌های قدیمی گوگوش پخش می‌شد. ماه‌پیشونی تمام شد، چند ثانیه سکوت بود و آهنگ بعدی که با پیانو شروع شد؛ من پریدم وسط و به بچه‌ها گفتم ساکت باشند چون این ترانه درباره توست. همه گوش تیز کردند و گوگوش خواند: «تو نه بارونی، نه شن‌باد...»، همین‌طور رفت جلو تا گفت: «تو فقط هستی که باشی...» و همه از خنده ترکیدند؛ چون تو واقعا همین بودی و ککت هم نمی‌گزید.
روز بعد که‌ کسی خانه‌تان نبود، دوتایی رفتیم توی اتاقت و من تند‌تند عطف کتاب‌ها را نگاه می‌کردم و عکس‌هایی را که‌ به در و دیوار زده بودی، تا دستم بیاید با کی طرفم. وسط هفتاد هشتاد جلد کتاب حقوقی و‌ عکس گاندی و‌ مادر ترزا و غیره، عکس فروغ هم بود؛ و‌ وقتی با هیجان درباره عکس ازت پرسیدم، فقط گفتی که‌ فروغ را زمانی خیلی خیلی دوست داشتی. بعد نشستیم عکس‌های امریکا رفتنت را تماشا کردیم و از عکس‌ها هم‌چیزی دستگیرم نشد؛ چون‌ نه خوشحال بودی، نه ناراحت، نه كلافه. توی عکس‌ها کنار هم‌سفرهات بودی ولی هیچ‌کدام از عکس‌ها متکی به تو‌ نبود و اگر از توی عکسی برت می‌داشتم به هیچ کجای عکس برنمی‌خورد. توی عکس‌ها دستت دور گردن‌ یا دور کمر کسی نبود. وسط هیچ دو نفری نبودی. همیشه نفر آخر ایستاده بودی، گوشه‌ی سمت راست یا سمت‌چپ عکس.
از سفر که برگشتیم، من حساب کار دستم آمد و فهمیدم که به بودنت اعتباری نیست. برای همین وقتی شنیدم داری استعفا می‌دهی، اندازه بقیه غافلگیر نشدم. فقط به این فکر کردم که از اول دی ماه دیگر کسی نیست که توی شرکت باهاش لاس بزنم و سیر تا پیاز فیلم‌هایی را که‌ آخر هفته دیده‌ام براش تعریف کنم، یا صبح به صبح براش راجع به بیضایی منبر بروم و سر صبر گوش کند. برای همین چیزهای کوچک‌ و ساده بود که سعی کردم‌ منصرفت کنم و حالا که ده دوازده روز از ماجرا گذشته، فکر می‌کنم جاهایی حتی بیش از حد اصرار کردم.
فردای روزی که ماجرای استعفات جدی شد، من رفته بودم کافه کار و پشت همان‌ میز همیشگی نشسته بودم. تُستِ نمی‌دانم چی سفارش داده بودم و تا آماده شود، رفتم کتاب‌فروشی افراز. فقط رفتم ببینم چه خبر است؛ نه دنبال چیزی بودم، نه قصد کرده بودم چیزی بخرم. همین‌جور که لا‌به‌لای کتاب‌ها می‌چرخیدم، یاد تو افتادم و این‌که آخر هفته برمی‌گردی لنگرود پیش پدر و مادرت و اصلا معلوم نیست دوباره هم‌دیگر را ببینیم. فکر کردم برای این شش ماهی که گذشت و چیزی که شکل گرفت و بین ما جریان داشت، باید کاری بکنم. نباید بگذارم راحت از یادت برود. «محله‌ی گم‌شده» پاتریک مودیانو را برداشتم و تصمیم گرفتم بهت هدیه کنم. ولی بلافاصله پشیمان شدم. به خودم گفتم بگذار چیزی که از یاد رفتنی است، از یاد برود. به جاش، «خانم دالوی» و «ساعت‌ها» را برای خودم برداشتم که بخوانم و یادم برود که شش ماه کنار من بودی  و از پنج شش روز دیگر قرار است نباشی.
روز آخری که شرکت بودی، سعی کردم مثل همه‌ی روزهای دیگر رفتار کنم. دوستت داشته باشم و بابت حواس‌پرتی‌هات حرص بخورم و جوری به روت بیاورم که بخندی. حرف خاصی هم راجع به روزهای بعد از رفتنت نزدیم. ساعت کاری که تمام شد، آمدم توی اتاقت و خیلی شمرده گفتم: پس تو فردا نمی‌آیی. و تو همین‌طور که نشسته بودی پشت میز و داشتی مقاله‌ای مربوط به رساله‌ات را می‌خواندی، سرت را بلند کردی، زل زدی توی چشم‌های من و با لبخند زوکی گفتی: نه. خداحافظی کردیم و من تند زدم بیرون.
چهارشنبه صبح که رسیدم شرکت و کلید انداختم توی قفل، یادم آمد همیشه موقع باز کردن درِ اتاق، می‌خندیدم و بهت می‌گفتم: «این که برای باز کردن قفل در، باید کلید را سمت اتاق تو بچرخانم، خودش یک‌جور نشانه است.»... مکث کردم. همین‌طور که کلید روی قفل بود، آمدم جلو اتاق سابق تو. دستگیره را فشار دادم و در که باز شد، حرص خوردم که چرا هیچ‌وقت یاد نگرفتی در اتاقت را قفل کنی‌. توی اتاق تاریک بود و میز تو خالی افتاده بود گوشه‌ی اتاق. رفتم سمت پنجره‌ی قدّی و بیرون را دید زدم. خبری نبود. درست مثل اتاق تو و مثل شرکت که دیگری خبری توش نیست.

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

تمام چیزهایی که جایشان خالی است

دهه‌ی پنجاه، مادرم یک زن جوان آلامد بوده. رنگارنگ تماشا می‌کرده، زن روز و مجله‌ی جوانان می‌خوانده و دفتر شعری که سال ۵۴ جمع کرده، پر است از شعرهای فروغ فرخزاد، نادر نادرپور و تک‌و‌توک سایه و سیمین بهبهانی و مهدی اخوان ثالث. بهار ۵۶، برای شش ماه رفته سربازی؛ مثل همه زن‌هایی که می‌خواسته‌اند کارمند دولت بشوند. عکس‌هایی ازش هست توی پادگان با لباس سربازی که وسط چند ردیف سرباز زن دراز کشیده و تفنگش را به سمت نقطه‌ای خارج از کادر نشانه رفته است. پشت عکس نوشته: شیراز، بهار ۲۵۳۶. از «شیراز، ۲۵۳۶» چندتا عکس دیگر هم توی تخت جمشید و حافظیه و باغ ارم دارد با موهای از پشت‌بسته، شلوار پارچه‌ای تنگ و بنا به موقعیت تی‌شرت یا پیراهن آستین‌کوتاه نخی. این عکس‌ها خوشبختانه هیچ‌وقت جایی پنهان نشده‌اند. از قدیم توی آلبوم‌ها بودند و آلبوم‌ها هم همیشه دم دست. بعدازظهرهای تابستان من از بیکاری می‌رفتم سر وقتشان. بعضی‌وقت‌ها خودش هم بالای سرم بود و راجع به عکس‌ها حرف می‌زد. عکس‌ها نشانه‌ای بود از وجود دنیایی دیگر که مجری‌های تلویزیون و معلم‌های مدرسه سعی داشتند بگویند هیچ‌وقت نبوده؛ من ولی همه‌ی سال‌های بچگی توی کمدها و پستوها دنبال یک در مخفی بودم که به دنیای عکس‌های مادرم باز شود.
جز عکس‌های توی آلبوم، مادرم سه‌چارتا چیز دیگر را هم با چنگ و دندان حفظ کرده بود. یکی لباس عروسیش بود، یکی عینک آفتابی قاب‌درشت و یکی هم کفش‌های پاشنه‌بلند مشکی. لباس عروسیش را خواهرم در طول سال‌ها آن‌قدر با قیچی تکه‌تکه کرد و برای عروسک‌هاش لباس درآورد که چیزی ازش نماند. کفش‌های پاشنه‌بلند مشکی را هم خواهرم بی‌اجازه برمی‌داشت، پا می‌کرد و توی حیاط رژه می‌رفت. به پاش لق می‌زد و آن‌قدر پوشید و موقع راه‌رفتن سکندری خورد که از ریخت افتاد. عینک آفتابیش را من شکستم.
تاکید کرده بود نباید به عینکش دست بزنیم. من یک روز شیطنت کردم، یواشکی رفتم سر وقت کمدش. عینک را برداشتم، زدم به چشمم و دویدم توی حیاط. داشت لباس می‌شست. سرش را بلند کرد و دید. هول شدم، تعادلم را از دست دادم‌ و عینک از بس بزرگ بود از روی صورتم سر خورد، افتاد کف حیاط و شکست. لباس‌شستنش را ول کرد، رفت نشست لب باغچه و زد زیر گریه‌. من تا آن روز گریه‌کردنش را ندیده بودم. به همین خاطر ترسیدم بروم جلو. همان‌طور ایستادم و نگاهش کردم، ولی نگاهم نکرد. بلند شد رفت توی ساختمان.
هیچ‌وقت، هیچ‌کدام این‌ها را به روی هیچ‌کداممان نیاورد. فقط پنج‌شش سال پیش که من باز رفته بودم سر کمدش و یک دوربین پولاروید توی وسایلش پیدا کردم، قیامت شد. دوربین را نشانش دادم و با تعجب پرسیدم این تا حالا کجا بوده. جواب سربالا داد. پیشنهاد کردم که دوباره ازش استفاده کنیم. گفت که فیلم‌هاش توی بازار نیست. من گفتم خب پرس‌و‌جو می‌کنیم شاید پیدا شد‌‌. جواب نداد. داد کشید، و گفت دست از سرش بردارم. من هیچ‌وقت نفهمیدم چطور توانسته بود دوربین را این همه سال از چشم ما پنهان کند. الان هم نمی دانم دوربین کجاست و باهاش چکار کرده. ربطی هم بهم ندارد. یادم رفته بود؛ تا امروز صبح که بیدار شدم و دیدم گربه‌ها ساقه‌ی شمعدانی‌ام را شکسته‌اند.
دیشب دیر رسیدم خانه. خیلی خسته بودم و حوصله نداشتم با گربه‌ها بازی کنم. ۱۲ نشده بود که چراغ‌ها را خاموش کردم و خوابیدم. سه‌چهار ساعت بعد، صدای شکستن چیزی آمد‌. رفتم توی هال و دیدم گلدان سفالی بزرگم را شکسته‌اند. خالی بود و توش گل نداشت. حرصم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم. حتی تکه‌هاش را هم جمع نکردم. گذاشتم برای صبح. ۶:۳۰ که ساعت زنگ زد، بیدار شدم و آمدم توی هال، دیدم یکی از ساقه‌های شمعدانی افتاده کف زمین. زانو زدم و برداشتم گرفتم دستم. نگاهش کردم. گل‌هاش هنوز بوی تاز‌ه می‌داد. بعد، یکی از گربه‌ها آمد سمتم که خودش را بهم بمالد. سرش داد کشیدم. آن یکی هم که عقب‌تر ایستاده بود، ترسید. دویدند رفتند توی اتاق خودشان. لباس که تنم می‌کرد، یاد چیزهایی افتادم که توی چندماه اخیر شکسته بود: گلدان، سینی و ظرفی که با نسیم از IKEA خریدیم. یکی دوتا از بشقاب‌های چینی و لیوان‌ها. خانه‌ام همیشه دنیای خصوصی‌ام بود و حالا گربه‌ها داشتند تکه‌تکه‌اش می‌کردند. یاد لباس عروسی و عینک آفتابی و کفش‌های مجلسی مادرم افتادم. بعد فکرم رفت سمت دوربین پولاروید‌. همین‌جور که کفش پا می‌کردم، یکی از گربه‌ها یواش خزید توی هال و نشست جلوم که نازش کنم. بلند شدم، گفتم دست از سرم بردار و در را پشت سرم بستم.

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

آفتاب می‌شود

۱۹ دسامبر ۱۹۹۳
چه روز بدی! نه کاری کرده‌ام، نه جایی رفته‌ام و کسی را دیده‌ام، و نه چیزی خوانده یا نوشته‌ام. یک‌شنبه‌ی بیهوده‌ای بود که به ابر و باران و تیرگی گذشت.

۲۰ دسامبر ۱۹۹۳
چه بارانی، چه بارانی! از صبح، از دیشب و دیروز کم یا زیاد همین‌طور می‌بارد. در تاریکی و روشنی رنگ‌مُرده‌، خاکستری کدر و مه‌آلود روز، و حالا آخرهای شب دم‌ریز، با شتاب و سیل آسا می‌بارد. جز صدای سرریز آب چیزی شنیده نمی‌شود، نه بادی و نه زمزمه‌ی برگی، زمین زیر هجوم آسمان، خاموش در خود تپیده است.

اول ژانویه ۱۹۹۴
آخر شب و تاریک است. باران می‌بارد، خستگی‌ناپذیر و خیال ابستادن ندارد. هیاهوی انبوه باد تاریکی پرپشت فضا را مثل بادکنکی پر و خالی می‌کند و هم‌چنان تاریک است و هم‌چنان می‌بارد.

۵ ژانویه ۱۹۹۴
صبح زود است. از روی ساعت صبح و از روی هوا شب است. چون که بدجوری تاریک است. انگار نه انگار که خورشید در جابی همین نزدیکی دمیده. ابرهای پرپشت تا بالای آسمان را اشغال کرده‌اند، در همه‌جا لنگر انداخته‌اند.  از دیروز غروب، باران با پشتکار و ضربی آرام و یک‌نواخت می‌بارد. باران، باران در تاربکی...

۹ ژانویه ۱۹۹۴
امروز صبح باران بند آمد. دیشب تمام می‌بارید. هوا از طوبت آماس کرده و می‌خواهد بترکد...

روزها در راه- یادداشت‌های روزانه‌ی شاهرخ مسکوب

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

کلماتٍ...ليست كالكلِمات

بیست/بیست و پنج روز قبل رفتم مشهد. در واقع فرار کردم. از سیطره‌ی مذهب و کثافتی که به کیفیت زندگی روزمره‌ام در تهران زده بود. از یواشکی غذاخوردن توی شرکت تا مجلس عزاداری و سخن‌رانی و برنامه‌های فرهنگی که مجبور بودم به خاطر «ماه مبارک» تحملشان کنم. بار و بندیل که می‌بستم عهد کردم درگیر هیچ چیز خانواده نشوم. مثل توریست‌ها بروم چهار روز بمانم، از پشت عینک آفتابی زندگی‌شان را دید بزنم و وانمود کنم که از حر‌ف‌هایشان سر در نمی‌آورم. قرار بود سر میز غذا از بوی غذای خانگی کیف کنم و همین‌طور که ملافه‌های تمیز را بو می‌کشم، با صدای بلند به ماجراهایی که مادرم تعریف می‌کند بخندم. در عمل ولی، تا خرخره فرو رفتم.
انتخابی در کار نبود. مادر وقت و بی‌وقت یک گوشه‌ای گیرم می‌انداخت و با هیجان گندکاری‌های پدر را تعریف می‌کرد و بعد از ناهار که می‌رفت و می‌خوابید، تازه غرزدن‌های پدرم شروع می‌شد و شب‌ها برادرم دفتر دستک‌های شرکتش را پهن می‌کرد کف اتاق؛ که من نه حوصله داشتم، نه اصلا سر درمی‌آوردم و باز انتظار داشت بهش مشورت بدهم. بعد خواهرم با شوهرش می‌آمد و من می‌دیدم در حالی که توی عالم خودشان هستند و هیچ چیزی به هیچ جایشان نیست، باز یک جفت گوش مفت لازم دارند. چیزهای تازه‌ای هم بود؛ مثل این‌که پدرم از ماهواره نوحه گوش می‌داد یا مادرم که از خر شیطان نمی‌آمد پایین و می‌گفت که شب قدر نباید برویم ‌پیک‌نیک و طوری همه چیز در هم گره خورده بود که من حتی نرسیدم تعربف کنم چه شده و چرا آن‌جام.
خانه برای من جور غم‌انگیزی بود و در عین حال پر از نعمت. ناهار پلو خورشت می‌خوردیم و شام حلیم بادمجان. حلوا بود، به اضافه‌ی خربزه و گیلاس و آلو. خاکشیر نبات برای آدم‌هایی که تازه از بیرون آمده بودند و شربت آلبالو برای کسی که تازه از خواب بیدار شده بود. چیزهای خیلی زیادی توی فریرز و چیزهای بیشتری توی فکرشان. بحث‌های پایان‌ناپذیر درباره بیمه و اداره دارایی و کارگرها و غیره و غیره. و این البته جدا بود از کسی که در مسیر رفت توی کوپه بلند‌بلند قرآن می‌خواند یا زنی که ورودی راه‌آهن مشهد به مسافرها بابت حجابشان تذکر می‌داد و بلندگو که یادآوری می‌کرد شما به شهر مقدس مشهد وارد شده‌اید. «فاخلع نعلیک».
قرار بود کل این چهار روز را کنار بایستم. بلد بودم و به حد کافی هم تمرین کرده بودم ولی از یک جایی به بعد دیدم که با مادرم نشسته‌ایم و داریم درباره «ماه عسل» بحث می‌کنیم، یا برادرم روی کاغذ یک ستون بدهکاری درست کرده با یک ستون بستانکاری و من دارم با دقت به بالانس بین ستون‌ها فکر می‌کنم. بعد خودم افتادم روی غلتک و شروع کردم به پیشنهاد دادن. رفتم گوش ایستادم پای تلفن و از زیر زبانشان حرف کشیدم و بهشان راه حل ارائه دادم. سر عوض‌کردن قفل در، خواستم تلفن کنم و فحش بکشم به سر تا پای عمو و عمه و پدربزرگ و هرکسی که ممکن بود به ماجرا ربط داشته باشد؛ و بعد انگار همه یادشان آمد که چرا قرار نبوده من قاطی بازی‌شان بشوم. تازه روز سوم بود که یادشان آمد مشکل اصلی از اول همین تفاوت در شیوه‌ها بوده و اختلافی که سر برخورد با مشکلات داشته‌ایم.
صبح روز چهارم سکوت بود. کسی با من حرف نزد و من هم نپرسیدم. عصر بلیط برگشت داشتم و توی مسیر خانه تا راه‌آهن، مادرم تند‌تند حال رفقام را پرسید، که گفتم: «همه خوبند». رسیدیم ایستگاه. قطار تاخیر نداشت. خداحافظی کردم و موقع سوارشدن باز یادم آمد نرسیدم براشان تعریف کنم که چرا آن‌جام و الان هم تعریف نمی‌کنم؛ چون دیگر آن‌جا نیستم و هر چیزی هم بوده، تمام شده و رفته.

۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

Rhino season

نشسته بودم پشت میز کار و داشتم فکر می‌کردم که چقدر دلم برای دانائیل تنگ شده. دانائیل پنج‌شنبه شب رسید تهران. یک روز قبل‌تر از صوفیه با اتوبوس رفته بود استانبول، بعد برای این‌که خرج سفر کم‌تر بشود، با خطوط هوایی قطر رفته بود دوحه و پنج‌شنبه شب ساعت ۲۲:۳۰ رسید تهران. جمعه صبح رفتیم کوه، بعد درکه‌گردی کردیم و چون من ساعت ۵ بعدازظهر برای دیدن فیلم‌های کوتاه تجربی روز در گروه هنر و تجربه بلیط داشتم، دستش را گرفتم و رفتیم خانه هنرمندان. قرار شد دو ساعت برای خودش بگردد تا من فیلم ببینم. ۹ تا فیلم کوتاه دیدم و وقتی از پله‌ها می‌آمدم پایین، دیدم دوست پیدا کرده و خب خوشحال شدم.
آمدیم بیرون، ایستادیم جلوی ساختمان و داشتیم حرف می‌زدیم که من چشمم افتاد به چار پنج تا دختر جوان و بینشان ماهور بود. از دانائیل خواستم چهار قدم این طرف‌تر بیاید. فهمید چیزی شده و پاپی شد. گفتم که ماهور ده سال پیش دوست‌دخترم بوده و بعد چه شده و چه شده و چه شده و خوشحال نیستم بابت این‌که این‌جا و این لحظه دوباره دارم می‌بینمش. گفت اوکی. کج کردیم، رفتیم خیابان فردوسی که صد یورو از پولش را با ریال تعویض کند و در تمام طول مسیر من حالم گرفته بود. برگشتیم خانه هنرمندان و باز طبقه‌ی همکفِ ساختمان ماهور ایستاده بود با همان دخترها و باز داشت حرف می‌زد. درست‌ترش این‌که من دیدم چار پنج تایی دختر ایستاده‌اند و کنجکاو شدم ببینم ماهور هم بینشان هست یا نه؛ که خب بود. رفتیم پشت بامِ خانه شام خوردیم و دانائیل پرسید که الان دلم می‌خواست کجای دنیا بودم. گفتم ونیز؛ و پرسید که چرا ونیز؟ گفتم به خاطر رمان توماس مان، «مرگ در ونیز». نفهمید. گفتم چون ونیز استعاره از گذشته است والان دلم می‌خواهد بروم ونیز تا مثل گوستاو آشنباخ آن‌قدر بمانم که بگندم و بمیرم یا زور بزنم و خودم را بکشم بیرون و از اول شروع کنم. دانائیل پرسید که چه چیزی در گذشته این‌قدر آزاردهنده بوده که اصرار دارم فراموش کنم. من فکر کردم دیدم چیزی نبوده.
برگشتیم خانه و من خیلی زود خوابم برد. صبحِ علی‌الطلوع با هم زدیم بیرون. ساعت ۸ با دوتا از بچه‌هایی که به واسطه‌ی Coach surfing می‌شناخت، قرار داشت. خداحافظی کردیم، آمدم شرکت و مثل احمق‌ها برای یک ربع هنوز به انگلیسی جواب همکارهام را می‌دادم و از اتاق بغلی که صدای گف‌و‌گو می‌آمد، من خیال می‌کردم دارند انگلیسی حرف می‌زنند.
پشت میز کارم که نشسته بودم، دیدم دلم براش تنگ شده. ۳۶ ساعت بی‌وقفه با هم بودیم و حالا ندیدنش یک حفره‌ی خالی بود وسط روز. یک نفر روی وایبر با پیش‌شماره‌ی عجیب و غریبی پیغام داد. نوشته بود: «هی پسر، خودتی واقعا. خوشحالم که می‌بینمت». من جا خوردم. شماره‌اش را به لیست تماس‌ها اضافه کردم، پروفایلش پیدا شد که عکس میدانی بود لابد وسط یک شهر اروپایی ولی کدام شهر و کجای اروپا نفهمیدم. پرسیدم: «شما؟» و در فاصله‌ای که منتظر جواب بودم به ده تا آدم مختلف فکر کردم که الان ممکن است اروپا زندگی کنند و از این‌که توی وایبر پیدام کرده‌اند خوشحال باشند. گفت فلانی و داستان «کریستین و کید» از اول شروع شد: و خدا روشنایی را روز نامید و تاریکی را شب نامید و شام بود و صبح بود...
بعد، من که توی اتوبوس نشسته‌ام و می‌روم اصفهان که کریستین را ببینم و صاحبخانه‌ی کریستین موکدا سفارش کرده که این‌جا مثل آلمان و فرانسه نیست و باید رفت و آمدش را کنترل کند. کریستین از قبل رفته و هتل رزرو کرده. من ۸ شب می‌رسم اصفهان، وسیله‌هام را که گذاشتم هتل، می‌رویم طرف زاینده رود و تا ۳ نصفه شب کنار زاینده‌رود حرف می‌زنیم. کریستین نوشته روزهای پرشوری بوده و با جزئیات حیرت‌انگیزی تعریف کرده که من توی تخت خواب چطور رفتار می‌کرده‌ام و بعد می‌خواهد که من با همان جزئیات راجع به او حرف بزنم و من یادم نیست. فقط بوی تنش یادم مانده که با آدم‌های دیگر فرق داشته و وقتی می‌نویسم نگرانم که کریستین بگوید بوی تن هیچ آدمی شبیه آدم دیگری نیست؛ درست مثل اثر انگشت یا چیزی شبیه این ولی کریستین انگار که جوابم را ندیده باشد، راجع به این حرف می‌زند که عصر فرداش روی پل خواجو نشسته‌ایم و آب با فشار از زیر پل رد می‌شود و می‌گوید که چند روز بعد آب را بسته‌اند و امروز جایی خوانده که زاینده‌رود دوباره پر از آب شده و یاد من افتاده. از کریستین می‌پرسم که چقدر اصفهان مانده و کی برگشته. کریستین فقط می‌گوید از اصفهان رفته پاریس پیش عمه‌ی سال‌خورده‌اش که او هم تنهاست و جوری می‌گوید او هم تنهاست که من بفهمم خودش چقدر تنهاست و می‌پرسم حالا کجاست؟ مثل قبل برلین زندگی می کند؟ جواب این است که: «نه. آمدم فرانکفورت». و خب فرانکفورت برای من فرقی با برلین ندارد. همان‌طور که صوفیه با استانبول یا هرجای دنیا با هرجای دیگر دنیا و چیزی که مهم است این که بعد از نبودنش طوری توی تهران آب از آب تکان نخورده که انگار نه شاهی آمده، نه شاهی رفته است.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

عمر اندوه در قرن ما یک سال بیشتر نیست- قسمت چهارم

من اصلا برگشتم تهران که فربد را ببینم. بیست/بیست و پنجم اسفند از رم پیغام داد و پرسید تعطیلات عید تهرانم یا نه. دوتا بلیط برگشت داشتم: یکی برای هفتم فروردین، یکی چهاردهم. بهانه‌ام این بود که معلوم نیست کل نوروز شرکت تعطیل باشد؛ که البته بهانه هم نیست. واقعیت است. برنامه‌ی شرکت همیشه هفته‌ی آخر اسفند قطعی می‌شود. از آن طرف بلیط‌های عید را باید از نیمه‌ی بهمن رزرو کرد و خب احتیاط شرط عقل است.
هفته‌ی دوم تعطیلات را، یک سال در میان، یا تهران بوده‌ام یا پیش خانواده. نوروز ۹۱ شیفتگی نسبت به میم تازه شروع شده بود. آمدم مشهد که با میم باشم و میم با خانواده‌اش رفته بود اهواز. بی‌هدف توی بولوار ملک‌آباد قدم می‌زدم و به جای شاعر، در ترانه‌ی «امان از شهر بی‌شاعر»، اسم میم را می‌گذاشتم. برگشتم تهران و چند روز بعد میم همسفرش را نیمه‌کاره ول کرد و برگشت. سر امیرآباد جلوی بانک ملت قرار گذاشتیم و من تی‌شرتی را پوشیدم که عید از جنت خریده بودم و همان وقتی که داشتم پشت ویترین تماشاش می‌کردم، تصمیم گرفتم اولین بار سر قرار با میم بپوشم و البته تی‌شرت خوبی نبود و عمر زیادی نکرد.
نوروز ۹۲، بعد از مدت‌ها دوباره توی خانه‌ی پدری و زمانی که همه رفته بودند بیرون برای دید و بازدید یا شاید خرید، با کسی خوابیدم و فرداش مادرم بدون این که حرفی بزنیم رفت روتختی را شست. پنجم برگشتم تهران؛ چون تازه کارمند شده بودم. کار شرکت از ۸ صبح شروع می‌شد تا ۱۲. البته کاری نبود. آهنگ گوش می‌دادیم، حرف می‌زدیم، بعد هم می‌آمدم خانه. شرکت ناهار نمی‌داد.
سال بعد، کل تعطیلات پیش خانواده بودم. یک نیمچه رابطه‌ای دم عید تمام شده بود و من از خیابان‌های تهران عنم می‌گرفت. هفتم یا هشتم فروردین بلیط برگشت داشتم ولی دلم نمی‌آمد برگردم. خواهرم تازه رفته بود سر خانه زندگیش و موقع تحویل سال چهار نفر بیشتر نبودیم. بعد از تعطیلات هرکس سوال کرد که این دو هفته چطور و با چی گذشته، گفتم: «خواب، کتاب، کباب»، و واقعا همین بود به اضافه‌ی کلافگی و بحث‌های بی‌خود و گیردادن‌های الکی به چیزهای بی‌اهمیت. مهم‌تر از همه مادرم بود که اصرار داشت بمانم. بلیطم را کنسل کردم و بعد بلافاصله همه‌چیز غیرقابل تحمل‌تر شد. هیچ ابزاری برای چانه‌زنی نداشتم و یک‌بار که بابت چیز قاعدتا بی‌اهمیتی غر زدم، مادرم برگشت گفت اگر تا این حد بهم سخت می‌گذرد، بهتر بود نمی‌ماندم. امسال، با همان بلیط هفتم برگشتم و آمدم که فربد را ببینم.
فردای روزی که با فربد بودم، که احتمالا می‌شود هشتم یا نهم فروردین، یکی که قبلا دوبار همدیگر را توی مهمانی دیده بودیم، روی وایبر پیغام داد، حال و احوال پرسید، گفت که تنهاست، حوصله‌اش سر رفته و اگر برنامه‌ای ندارم، باز همدیگر را ببینیم. گفتم برنامه‌ای ندارم. تجریش قرار گذاشتیم. من سرما خورده بودم و هوا خنک بود. کلاه سرم کردم. شاید هم برای این‌که کول به نظر برسم. کافه موسیقی را پیشنهاد کردم که قبول نکرد و گفت ترجیحا لمیز؛ چون به‌صرفه‌تر است. خب طرف بیست و دوسالش بود و لابد خیلی عادی بود که بیست دقیقه بنشیند توی لمیز، بعد هم لابد بیست دقیقه رو به روی کافه یا مثل خیلی‌‌ها توی جوب جلوش ولی خب به من نمی‌چسبید. من همین که کلاه سرم کردن بود به نظرم برای کول‌بودن کافی بود و لمیز واقعا زیاده‌روی محسوب می‌شد. هنوز نرسیده بودم که زنگ زد، گفت توی لمیز جا نیست. گفتم بهتر. تجریش که پیاده شدم و پیداش کردم، دوباره گفتم کافه موسیقی. دوباره بهانه تراشید و این‌بار گفت لانجین. خب لانجین زیادی کول نیست و من قبول کردم. جلوی لانجین دستم را گرفت. من با تعجب برگشتم و بهش نگاه کردم. داشت لبخند می‌زد و فکر می‌کنم که آن لحظه همه چیز به نظرش خیلی کول آمد.
یک چیز پرتی سفارش دادیم و تا نشستیم، با هیجان شروع کرد حرف‌زدن راجع به این‌که خواسته‌هاش از زندگی، رابطه و غیره و ذلک چیست و مدام خودش را توضیح می‌داد و باز برای شیرفهم‌کردن من خودش را توضیح می‌داد و من هی سر تکان می‌دادم و فکر می‌کردم گیر عجب مخمصه‌ای افتادم. حرف‌هاش که تمام شد من از موضع یک پسر بیست و هشت‌ساله‌ی سرد و گرم‌چشیده‌ی روزگار نصیحتش کردم و گفتم که قرار نیست هیچ آدمی پیدا بشود و زندگی‌اش را زیر و رو کند و هیچ آدمی نباید آن‌قدر اهمیت داشته باشد که فکر کنی با رفتن یا از دست‌دادنش از چیز خاصی محروم شده‌ای. گفتم: «که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار». از کافه که آمدیم بیرون، باز از تجریش تا باغ فردوس خودش را توضیح داد. سر زعفرانیه باهاش دست دادم، گفتم از دیدنش خیلی خوشحال شدم و تهش به عادت اضافه کردم: «فعلا». پرسید که فعلا یعنی دوباره و زود همدیگر را می‌بینیم؟ مِن‌و‌مِن کردم و گفتم به نظرم واژه درستی انتخاب نکرده بودم. دوباره دست دادیم، گفتم خداحافظ و آمدم خانه.
فرداش مهندس اسمس داد. تبریک عید و آرزوی سلامتی و این‌طور چیزها و گفت خیلی با خودش کلنجار رفته که بعد از آن ماجراها دوباره ازم خبری بگیرد یا نه. عین آدمیزاد جواب دادم و دستش آمد که فضا عوض شده. پیشنهاد کرد شام برویم پالادیوم؛ که خب قبول کردم. من زودتر رسیدم. یک گوشه‌ای نزدیک پله‌برقی ایستادم و آدم‌ها را دید زدم که بالا می‌آمدند و لا‌به‌لاشان مهندس هم آمد. من دستم را دراز کردم و مهندس همین‌جور که دستم توی دستش بود، روی نوک پا بلند شد و گونه‌ام را بوسید. غذاخوری شلوغ بود و رفتیم یک گوشه‌ی کافی‌شاپ نشستیم. مهندس از کلاس تقوایی سوال کرد و من راجع به امتحان PMP ازش پرسیدم. اشاره کردیم به عکس‌های همدیگر توی اینستاگرام و به طور ضمنی گفتیم در این مدت علیرغم این‌که رابطه قطع شده بود، دوست بوده‌ایم و مثل آدم‌های بالغ رفتار کرده‌ایم. بعد مهندس برای این که یخ بینمان آب بشود، راجع به قطع‌شدن رابطه حرف زد و گفت قصدش از فلان حرف فلان چیز بوده و انتظار نداشته من آن‌قدر شدید واکنش نشان بدهم که البته من زیر بار نرفتم ولی یخی که بینمان بود آب شد و بعد دوباره شوخی‌ها شروع شد و مسخره‌بازی و ناخنک‌زدن به غذای همدیگر و خلاصه این‌جور لوس‌بازی‌ها.
از پالادیوم که آمدیم بیرون، مهندس مثل همیشه یک نخ سیگار کشید. بعد چند متر پیاده رفتیم تا تاکسی تلفنی داریوش و من از طرف دوتا ماشین خواستم: یکی برای درکه، یکی قلهک. طرف گفت الان یک ماشین بیشتر ندارد. می‌شد به مهندس بفرما بزنم و بگویم که برویم خانه‌ی من ولی نخواستم. گفتم یک ماشین بگیریم برای هر دو مسیر و راننده اول من را برساند که نزدیک‌ترم. مهندس قبول کرد. سوار شدیم و توی راه باز شوخی و مسخره‌بازی و البته فکرم مدام درگیر بود که کداممان وسوسه می‌شود و پیشنهاد می‌کند که مثل قبل جفتمان یک‌جا پیاده بشویم.
رسیدیم سر کوچه و من پیاده شدم. باران زده بود. دیدم «بهاری دیگر آمده است» و گفتم چه خوب که «برای آن زمستان‌ها که گذشت نامی نیست».

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه

عمر اندوه در قرن ما یک سال بیشتر نیست- قسمت سوم

سوار قطار که می‌شدم، یاد داستان «پشیمان» دن چاون افتادم. پدر و مادرم آمده بودند ایستگاه راه‌آهن و دلشان خون بود از این‌که زود برمی‌گشتم تهران. خانه که بودیم، عموم زنگ زد و خبر داد بعدازظهر با زن و بچه‌هاش می‌آیند برای بازدید عید؛ و چون ساعتش را مشخص نکرده بود، والدین تصمیم گرفتند ماموریتِ رساندن تا راه‌آهن را به برادرم واگذار کنند. خب این توهین محسوب می‌شد‌. انحرافی از یک سنت خانوادگی و استثنا قائل شدن در موردی که به نظر من هیچ ضرورتی برایش وجود نداشت. مقاومت کردم، دلخوریم را به رو آوردم و پرسیدم برای یک خانواده مگر چیزی مهم‌تر از سنت هم وجود دارد؟ حربه‌ام گرفت. شستشان خبردار شد که خراب کرده‌اند. هفته‌ی اول تعطیلات زور زده بودند که همه چیز در بهترین شکل ممکن اتفاق بیفتد و انگشت اتهام به سمت من باشد که قدرنشناسی می‌کنم و بیشتر پیششان نمی‌مانم ولی لحظه‌ی آخر خراب کرده بودند. بنابراین تا حرف از سنت شد، پدرم از جاش پرید و با قاطعیت گفت که خودمان می‌رسانیمت.
سوار ماشین شدیم و توی مسیر، مادرم گلچینی را که از آهنگ‌های شهره درست کرده بودم گذاشت توی ضبط. آهنگ اول «سفر» بود. شهره که شروع کرد، مادرم فهمید ترانه می‌تواند به اوضاع و احوال آن لحظه‌ی ما ربط پیدا کند. جلو نشسته بود. صدای ضبط را زیاد کرد، بدون این‌که حرفی بزند یا اشاره‌ای کند که چقدر ترانه به اوضاع و احوال آن لحظه‌ی ما ربط پیدا کرده.
رسیدیم ایستگاه. پدر مستقیم رفت دستشویی و من و مادر نشستیم از این در و آن در حرف زدیم. همیشه توی ایستگاه که نشسته‌ایم و حرف‌های آخرمان را می‌زنیم و منتظریم که موعد حرکت قطار برسد، من از برگشتن پشیمان می‌شوم. می‌بینم که مادر چقدر به بودنم نیاز دارد و چقدر این لحظه‌ها به نظرش غنیمت محسوب می‌شود. همیشه توی ایستگاه، سعی می‌کند حرف‌های خوشایند بزند و من هم جواب‌های خوشایند می‌دهم. راجع به شرایط خانه حرف می‌زنم؛ جوری که انگار هنوز داریم با هم زندگی می‌کنیم و من هم اندازه خودشان درگیر امور هستم و مثلا جای مبل‌ها و خرابی کرکره‌ها روی زندگی روزمره‌ام تاثیر مستقیم دارد.
حرکت قطار که اعلام شد، بلند شدم جفتشان را ببوسم ولی به نظرم رسید که نمی‌خواهند. نفهمیدم چرا و چون به بغل‌کردن و بوسیدن نیاز داشتم، بی‌توجه به اکراهشان، کار خودم را کردم. بعد هم سرم را انداختم پایین و تند آمدم سمت قطار. جلوی واگن شلوغ بود. معطل شدم. مامور قطار که بلیطم را چک کرد، پریدم بالا و همین‌طور که داشتم با چشم شماره کوپه‌ها را می‌خواندم، یکی از پشت صدام زد. یادم نیست که به اسم بود یا فامیل یا مثلا لقبی چیزی. برگشتم. معین بود. مثل همیشه شلخته و با لباس‌های کج و کوله. دست دادیم. روبوسی کردیم. ازش پرسیدم کدام کوپه است و بلیطش را که نشان داد، فهمیدیم چار پنج‌تا با هم فاصله داریم. گفت وسیله‌هاش را می‌گذارد و بعد می‌آید که حرف بزنیم. خوشحال شدم؛ چون دلم گرفته بود و خوب بود که کسی حرف بزند و دلتنگی یا دلگیری یادم برود. توی کوپه که نشستم، احتمالا مثل همیشه از کیفم مجله‌ای چیزی درآورده‌ام و هدفون گذاشته‌ام توی گوشم. درست یادم نیست. و همین طور یادم نیست چقدر گذشت تا معین آمد دم کوپه‌. من اول پاهاش را دیدم، بعد سرم را بلند کردم و چشمم افتاد به لبخندش. آمدم بیرون و شروع کردیم به حرف‌زدن‌.
سالی که من کنکور دادم و تهران قبول شدم، معین رفت شریف؛ مهندسی نفت‌. از معین راجع به بچه ها پرسیدم. بچه‌ها یعنی صادق و مهرداد؛ و نادر نه. دو سال شده که نادر با زنش رفته امریکا و آدمی که رفته امریکا، به نظرم نباید سراغش را از کسی گرفت. باید گذاشت زندگی‌اش را بکند. گور پدر رفقاش. گور پدر هر چیزی که ممکن است به این‌جا وصلش کند. معین لا‌به‌لای حرف‌هاش گفت که نامزد کرده. من جا خوردم؛ چون به نظرم یاغی‌تر از این حرف‌ها بود که نامزد کند و وقتی از نامزدش حرف می‌زند، بگوید خانمم فلان یا خانمم بیسار. خواستم بهش بگویم کُرک و پرت ریخته؛ که عقل کردم و نگفتم. بعد پرسیدم از بین بچه‌های دبیرستان رازی کس دیگری هم ازدواج کرده یا نه؟ چندتا که اسم برد، من خنده‌ام گرفت. پرسید به چی می‌خندم؟ گفتم هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم یک روزی بایستم جلوش توی راهروی قطار و آمار بچه‌ها را بگیرم که کی ازدواج کرده، کی نکرده. گفتم قاعده‌اش این بود که بپرسم کی کجا قبول شده، کی دفاع کرده، کی می‌رود سر کار و قس علی هذا.
بعد از دهنم پرید، گفتم چقدر بزرگ شدیم پسر. خیلی کلیشه بود. معین جواب نداد. جوابی هم نداشت البته. خب بزرگ شده بودیم. گفتن نداشت. آن‌قدر بدیهی بود که گفتنش ممکن بود از بداهتش کم کند. باز چرت و پرت گفتیم و من هی وسط حرف‌ها بی‌دلیل اصرار کردم که زندگی‌مان از قبل بهتر شده. البته الان هم که می‌نویسم خیال می‌کنم زندگی بهتر شده؛ یعنی زندگی از روزی که معین را توی قطار دیدم و بهش گفتم زندگی‌مان از قبل بهتر شده هم، به نظرم بهتر شده.
پارت اول حرف‌ها دو ساعت یا کم‌تر/بیشتر طول کشید. گفتیم: «فعلا» و هرکس رفت کوپه‌ی خودش. من گرفتم خوابیدم. دو ساعت یا کم‌تر/بیش‌تر، یادم نیست. بیدار که شدم، هوا تاریک شده بود. قطار برای نماز توقف کرد. جفتمان رفتیم پایین، قدم زدیم، به آدم‌ها نگاه کردیم که با عجله می‌رفتند وضو بگیرند یا خودشان را برسانند نمازخانه و احتمالا جفتمان به این فکر کردیم که زمانی خودمان هم موقع توقف قطار، برای نماز خواندن، همین قدر عجله می‌کردیم. معین شاید؛ ولی من دلم تنگ نشد برای آن روزها و آن حس و حال؛ چون به نظرم رسید که زندگیم در قیاس با قبل بهتر شده.
نمازخوان‌ها آمدند سوار شدند و ما هم دنبالشان سوار شدیم. من برای شام دلمه داشتم، که خواهرم درست کرده بود. معین ساندویچ کتلت داشت. پیشنهاد کرد برویم رستوران قطار؛ هم گپ بزنیم، هم شام بخوریم. رفتیم و رستوران خلوت بود. در همه‌ی سه چارساعتی که حرف می‌زدیم، خلوت بود و مدام هم خلوت‌تر می‌شد. از خودش که حرف زد، دیدم همان آدم قبلی است؛ با همان بی‌قیدی‌ها و در عین حال همان حساسیت. فقط تلخ‌تر شده بود و البته فاصله‌اش از خانواده و مذهب و چیزهایی از این قماش هم بیشتر شده بود. که خب کی نشده؟