۱۳۹۴ فروردین ۱۴, جمعه

عمر اندوه در قرن ما یک سال بیشتر نیست- قسمت اول

رسمی پا گرفته در خانه‌ی ما که تا ده سال قبل مطلقا وجود خارجی نداشت و به اقتضای دور شدن من از خانه و هم‌زمان پیر شدن آدم‌های دور و بر شکل گرفت و حالا که به مرحله‌ی تکامل رسیده، برایتان توضیحش می‌دهم.
تصمیم گرفته‌اند مرگ آدم‌های بسیار نزدیک را در یک تماس اختصاصی به من خبر بدهند و آدم‌های درجه دوم را در تماسی که به طور معمول دو شب یک‌بار گرفته می‌ شود، لا‌به‌لای حرف‌ها و تعریف ماجراهای روزمره. آدم‌هایی هم، به لحاظ قرابت و اهمیت، درجه‌ی سه محسوب می‌شوند که یا در فاصله‌ی ایستگاه راه‌آهن و خانه خبر م‍ُردنشان را می‌شنوم یا فردا صبحش وقتی که از خواب بیدار شده‌ام و دارم پشت میز صبحانه می‌خورم. اگر تک‌صندلیِ بالا را انتخاب کرده باشم، مادرم برای توضیح ماجرا به کابینت تکیه می دهد و من همین‌طور که چای یا صبحانه می‌خورم، گوش می‌دهم و سرم را به تناوب بالا می‌کنم. اگر تک‌صندلیِ پایین را انتخاب کرده باشم (کاری که این آخرها معمولا می‌کنم)، مادرم به اجاق گاز تکیه می‌دهد و وقت‌هایی که سرم را بالا می‌کنم می‌بینم دست چپش را گذاشته روی لبه‌ی اجاق، پای راستش را خم کرده و همین‌طور که فهرست درگذشتگان را اعلام می‌کند منتظر است من واکنش درخوری نشان بدهم یا درخواست کنم که توضیح بیشتری بدهد‌. این دفعه که رفتم معلوم شد مرگ «بهنام سهرابی» بازی‌شان را به هم ریخته.
ساعت چهار صبح که رسیدم ایستگاه راه‌آهن، یک ربعی می‌شد که پدر و مادرم توی ماشین منتظر بودند. این هم یک جور رسم خانوادگی است و همیشه در مورد همه اعمال شده. ممکن است از بیرون لوس به نظر برسد ولی در بستر خانواده ما جا افتاده و حتی برای استمرار و تقویتش استراتژی‌های خاص پیش‌بینی شده است. برای این‌که حوصله‌ی کسی سر نرود، همیشه مستقبلین دو نفر هستند. ترکیبی دونفره که به صورت رندوم از میان این سه نفر انتخاب می‌شود: پدر، مادر و برادرم. برادرم ۳۵ ساله است، هنوز مستقل نشده و به نظرش مهم‌ترین دستاورد یک پسر مجرد که در خانه‌ی والدینش زندگی می کند این است که با پدر خانواده سهمی یکسان از کنترل تلویزیون داشته باشد. برادرم افسرده است و همیشه غر می‌زند که چرا پدر حاضر نیست کنترل را با کسی تقسیم کند. من البته استثنا هستم‌‌. توریست محسوب می شوم و از این امتیاز برخوردارم که پدر در برابرم کمی انعطاف به خرج بدهد‌. در عین حال که حقی برایم قائل نیست، می‌داند چالش با من در بلند مدت سود چندانی ندارد‌. من درک می کنم که کنترل آخرین سنگر باقی‌مانده برای پدر است و به نظرم مقاومت و دو دوتا چارتایش منطقی است‌. پرانتز بسته.
از ایستگاه تا خانه حرف‌های معمولی زدیم. هم آن‌ها گیج و خواب‌آلود بودند، هم من. گفتم وقتی سوار می‌شدم هوای تهران گرم بود، گفتم قطار در ایستگاه نقاب الکی یک ساعت معطلمان کرد و توضیح دادم که دوتا از هم‌کوپه‌ای‌ها سبزوار پیاده شدند. پدر و مادرم خیلی دوست دارند بشنوند که جای من در قطار راحت بوده و سه چارسالی می‌شود که وقتی می‌پرسند، بلافاصله جواب می‌دهم: «بله. تمیز و خلوت بود». همین باعث شده مادرم معتقد باشد که من آدم خوش‌شانسی هستم؛ چون خودش هر وقت با قطار آمده تهران، یا کوپه‌اش نزدیک دستشویی بوده یا تخت بالا را بهش داده‌اند و یا واگن آخر بوده و از تکان‌های شدید قطار دل‌آشوبه گرفته‌.
خانه که رسیدیم دیدم مادربزرگ وسط هال خوابیده و شستم خبردار شد پدر و مادرم خیلی بیشتر از چیزی که فکر می کردم خوابشان می‌آید؛ و گرنه معقول نبود همچو موضوع مهمی در طول مسیر به من گفته نشود. برادرم که اندازه من و یا شاید بیشتر از من با مادربزرگ مشکل دارد، کف اتاق «مامان و بابا» خوابیده بود. از دم در سرک کشیدم و دیدم تشک انداخته کنار تختشان. درست که والدین ما سال‌هاست به هم دست نمی‌زنند و درِ اتاق خوابشان چارتاق باز است ولی به نظرم رسید خوابیدن پسر ۳۵ ساله‌شان توی آن اتاق و چسبیده به تخت دونفره، ماجرا را زیادی گل‌درشت کرده. برادرم از سر و صدا بیدار شد. پرسیدم چرا آن‌جا خوابیده، جواب داد که کفرش درمی‌آید وقتی مادربزرگ برای نماز صبح بیدار می‌شود و بالای سرش وزوز می‌کند.
بعد رفتم توی اتاق خودم و دیدم خواهرم تشک انداخته وسط و با نیم‌متر فاصله از تخت من خوابیده است. این یکی را خبر داشتم؛ چون شوهرش از چهل و پنج روز قبل برای ماموریت رفته بود برزیل و خواهرم، به قول خودش، می خواست دوباره برگردد به دوران زندگی مجردی. این را قبلا پای تلفن گفته بود وقتی پرسیدم که چرا خانه‌ی خودش نمانده. لباس عوض کردم و رفتم آشپزخانه آب بخورم، مادرم دنبالم آمد که ببیند اگر گرسنه هستم برام کوکو گرم کند. گفتم گرسنه نیستم و پرسیدم چرا هیچ‌کس نرفته اتاقِ بالا روی تخت بخوابد. مادرم مثل مهمان‌خانه‌داری که بابت شلوغ‌بودن مهمان‌خانه‌اش شرمنده باشد، عذرخواهی کرد و گفت که بخاری آن اتاق را یادشان نبوده روشن کنند. من برای این که فضا عوض بشود، شروع کردم با اسم «اتاقِ بالا» شوخی‌کردن. مادرم مثل همیشه دل داد به شوخی و شرمندگی قبل یادش رفت‌. از این جهت به نظرم شبیه گوگوش در کنسرت‌های اخیرش شده که بعد از خواندن «مرداب» پشت می‌کند به جمعیت، اشک‌هایش را پاک می‌کند، بعد بلافاصله می‌چرخد و با اولین ضربه‌ی درامز شروع می‌کند به رقصیدن.
۹ که بیدار شدم، پدر و برادرم رفته بودند. مادرم داشت با مادربزرگ صبحانه می‌خورد. خواهرم هنوز خواب بود. با مادربزرگ روبوسی کردم، بهم خوشامد گفت و من لب و دهنم را کج کردم که چه معنی دارد دیگران ورودم به خانه‌ی خودمان را خوشامد بگویند. بعد پدرم برگشت و مادربزرگ را برد. برای خودم چای ریختم و نشستم روی تک‌صندلیِ پایین. مادرم نشست رو‌به‌روم و همین‌طور که صبحانه می‌خوردم از چند نفری که در سه ماه اخیر مُرده بودند اسم برد. تنها کسی که الان یادم مانده، مدیر پنجم دبستانم بود که یک کوچه پایین‌تر از ما زندگی می‌کرد و من سه سال با پسرش هم‌کلاس بودم. مادرم قبلا گفته بود که فلانی سرطان خون گرفته، برای همین خبر مردنش را که داد، واکنش خاصی نشان ندادم. صبحانه‌ام که تمام شد، به شوخی گفتم: «همینا بود؟». داشت میز را جمع می‌کرد و بفهمی‌نفهمی گفت: «آره». شاید هم نگفت و مثلا سر تکان داد. مقصودم این است که تایید کرد فقط همین‌ها بوده.
رفتم توی اتاق، دیدم خواهرم بیدار شده و توی تشک غلت می‌زند. بهش گفتم دلتنگ شوهرش نباشد و همین‌طور گفتم که فر موهایش خیلی خوب از کار درآمده. خوشحال شد و بعد بدون این‌که لحاف و تشک را جمع کند رفت صبحانه بخورد. من روی تخت دراز کشیدم و «مادام بوواری» را شروع کردم. اول، مقدمه‌ی مهدی سحابی را خواندم و نصفه‌هاش همین که دیدم دارد قصه را لو می‌دهد، بی‌خیال شدم و رفتم سر وقت خود داستان. این بین‌ها، مادرم رفت تلویزیون را روشن کرد و من بلند شدم در اتاق را بستم. سی چهل صفحه خواندم، بعد رفتم دوباره چای بخورم. خواهرم توی هال نشسته بود تلویزیون می‌دید. وارد آشپزخانه که شدم، مادر سریع چرخید سمت من. توی دستش کفگیر بود و داشت کف‌های روی آبِ برنج را می‌گرفت‌. یک‌طور عجیبی نگاه کرد؛ طوری که من یادم رفت آمده بودم چکار کنم. سر جام ایستادم. مِن و مِن کرد و  گفت اتفاق دیگری هم افتاده، یک نفر دیگر هم مُرده که هنوز به من نگفته‌اند. پرسیدم کی؟ ازم خواست که بنشینم. من همین‌طور که روی تک‌صندلیِ بالا می‌نشستم، دوباره پرسیدم کی؟ و به ذهنم فشار آوردم که چه کسی ممکن است مُرده باشد و به من نگفته باشند.
به لحن معمولش غم اضافه کرد، گفت: «بهنام سهرابی».

۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه

جشن بی‌کران

«از صبح روزی شروع شد که زرین‌کلاه از خیر صبحانه گذشت، برگشت به اتاق، روی تخت خوابید و پاهایش را از هم باز کرد. مشتری آمد. مردی بود که سر نداشت. کارش را کرد و رفت؛ و از آن روز دیگر تمام مشتری‌ها بی‌سر بودند. زرین‌کلاه جرات نداشت با کسی درباره‌اش حرف بزند. ممکن بود بگویند جنی شده...»

از خواندن یادداشت‌های شهرنوش پارسی‌پور شروع شد. نوشته بود اوایل ازدواج با تقوایی، یکی از اقوام شوهرش بی‌خبر آمده تهران و صاف رفته زنگ خانه‌ی آن‌ها را زده. نوشته بود دیگر تحمل مهمان‌های ناخوانده و آدم‌های بی‌ربط را توی خانه‌اش نداشته. خیلی ساده تصمیم گرفته که مهمان تازه را نبیند. سعی کرده کسی را که ایستاده جلوش و سلام می‌کند ندیده بگیرد. جوری زندگی کند که انگار آن آدم‌ها وجود خارجی ندارند و آن‌طور که خودش می‌گوید هیچ‌وقت وانمود نکرده. فقط سعی کرده نبیند و بعد هم دیگر ندیده.

از یک ماه پیش شروع شد که رفتم شیراز و چون رویای جشن هنر داشتم، تصمیم گرفتم تقویم شهریور ۵۳ باشد. به باغ دلگشا که رسیدیم، خزیدم پشت عمارت و با چشم‌های خودم دیدم که بیژن مفید فریدونِ «ناگهان هذا حبیب الله...» شده بود. باد می‌آمد و مویه‌ای آهسته‌آهسته اوج می‌گرفت. تخت جمشید رفتیم و دیدم که آربی اوانسیان داشت وسط خرابه‌های پرسپولیس «ویس و رامین» اجرا می‌کرد. به کسی نگفتم؛ چون می‌ترسیدم بگویند جنی شده. فقط به گیتا ردیف صندلی‌ها را نشان دادم که شماره داشت و گفتم زمانی این‌جا وسط این محوطه فرخنده باور و شمسی فضل‌اللهی ویس و رامین بازی کرده‌اند. گیتا طوری نگاه کرد به سکو، به ردیف صندلی‌ها و به محوطه، که انگار دارد می‌بیند و من خوشحال شدم؛ مثل آدم جن‌زده‌ای که می‌فهمد تنها نیست. می‌فهمد جن‌ها سراغ یکی دیگر هم رفته‌اند.

از شبی در تابستان امسال شروع شد که با همسایه‌ها نشسته بودیم توی حیاط و ندا قرار بود وسیله‌هاش را جمع کند. مست بودیم. ندا از حال و هوای خانه حرف می‌زد و می‌گفت این‌جا همیشه حضور چیزی را حس کرده و فکر کرده که همین روزهاست دیوانه بشود. ترسیده بود، ولی باز به رفتن که فکر می‌کرد گریه‌اش می‌گرفت و می‌گفت نمی‌خواهد برود.

از شبی شروع شد که پیش پویا بودم و با هم عکس‌های روی آینه‌ی اتاق مادربزرگش را نگاه می‌کردیم و پویا راجع به آدم‌ها توی هر عکس توضیح می‌داد که یکی اعدام شده، یکی زندان رفته، یکی مهاجرت کرده و این عکسِ فلانی است روزی که از زندان آزاد شد یا بهمانی دو ماه قبل از این که از غصه دق کند. نصفه‌های شب بیدار شدم. یاد عکس‌ها افتادم، و حس کردم حجم خانه دیگر کفاف آن قصه‌ها را نمی‌دهد.

از همان موقع‌ها شروع شد...

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

پس بذار منم برات قصه بگم

ایستاده بودیم وسط باشگاه دانشجویان دانشگاه تهران منتظر شروع نمایش که چشمم خورد به تابلوی اتاق نشریات و یادم آمد چهارسال پیش چقدر این‌جا رفت و آمد داشتم، برای گرفتن مجوز با آدم‌ها چانه می‌زدم و ظهر سر کارگاه‌های بی‌فایده‌ی روزنامه‌نگاری حاضر می‌شدم. به امیر‌مسعود گفتم این‌جا یادآور روزهای به‌خصوصی است که من هیچ میلی به بازگشتشان ندارم. گفتم چهار سال پیش درست همین جایی ایستاده بودم که الان ایستاده‌ایم ولی هیچ چیز نوستالژیکی درباره‌اش وجود ندارد. دو روز بعد هم وقتی از جلوی سردر دانشگاه تهران رد شدم، دیدم هیچ خبری نیست؛ نه توی دانشگاه، نه توی سر من. خوشم نیامد که این‌قدر بی‌تفاوتم. به خودم نهیب زدم و گفتم: «با مهر به گذشته بنگر.»
...
تی اس الیوت در بند اول شعر The Waste Land سروده: Winter kept us warm. من یک‌بار به میم گفتم که عشق به او شبیه این خط شعر از الیوت بود. گرمم می‌کرد و گرم نگهم می‌داشت. امروز پای ترجمه‌ی سرزمین هرز، توضیحات بهمن شعله‌ور را خواندم. نوشته بود آوریل، اولین ماه بهار، فقط برای یک احمق ستمگرترین ماه‌هاست؛ چون از خواب زمستانی که به آن خو کرده، بیدارش می‌کند (نقل به مضمون). خوب که فکر کردم، دیدم عشق به میم هم گرمای کاذب بوده. شعر را دوباره خواندم و گفتم: «با خشم به گذشته بنگر.»
...
یکی از آن دو مرد به لوط گفت: «برای نجات جان خود فرار کنید و به پشت سر هم نگاه نکنید»...اما زن لوط به پشت سر نگریست و به ستونی از نمک مبدل شد.
سفر پیدایش، باب نوزده، آیات هفده و بیست و شش

۱۳۹۳ آذر ۱۴, جمعه

شاید

دوشنبه شب که با مهندس قرار شام گذاشتیم، من بو نبردم که خبری شده. شاید بعدا به سهراب یا کسی که جفتمان را می‌شناسد و می‌داند چیزی بینمان بوده، بگوید همان دوشنبه شب وقتی داشته راجع به برادر دوقلویش حرف می‌زده و ته صحبت‌هاش گفته هر وقت راجع به طه حرف می‌زنم باید سیگار بکشم و به همین خاطر شام را نیمه‌کاره ول کرده‌ایم و رفته‌ایم بیرون، خبری شده بود یا تصمیم گرفته بود که وضع فعلی را ادامه ندهد. به هر حال من بو نبرده بودم. اگر هم به سهراب یا کسی که جفتمان را می‌شناسد و می‌داند چیزی بینمان بوده بگوید که بو برده بودم، من یکی زیر بار حرفش نمی‌روم. نشان به آن نشان که وقتی از پالادیوم آمدیم بیرون و مهندس سیگارش را کشید، من به جای این که تاکسی بگیرم و مستقیم بروم درکه، پابه پاش تا تجریش رفتم. شاید به سهراب بگوید موقع خداحافظی همدیگر را نبوسیده‌ایم و این نشانه‌ای بوده برای این که بفهمم خبری شده ولی من باز قبول نمی‌کنم؛ چون اگر خبری شده بود پیش من نمی‌ماند که با راننده تاکسی چانه بزنیم و به جانش غر نمی‌زد که ۱۵ تومان کرایه از تجریش تا درکه زیاد است. حتما قبل از این که راننده به ۱۳ تومان قانع شود، راهش را می‌کشید و می‌رفت؛ که خب نرفت و صبر کرد تا من سوار شوم و بعد هم تکه پراند که «وقتی رسیدی اس بده».
من آن شب، رسیدنم را اسمسی بهش خبر ندادم ولی دو شب بعد پیغام فرستادم که برای آخر هفته برنامه‌ی بدویت بچینیم. استقبال کرد و گفت که بچینیم. پرسیدم: «همین امشب مثلا؟» که گفت نه، امشب درس دارد و به قول خودش باید به بسط علم مدیریت مشغول باشد. بسط علم مدیریت یعنی دوره‌های آمادگی برای مدرک PMP. فردا را پیشنهاد کرد و من گفتم جهنم و ضرر. جهنم و ضرر را توی دلم گفتم. برای مهندس فقط نوشتم: «اوکی. فردا».
پنج‌شنبه تا لنگ ظهر خوابیدم. برای ساعت یک با تراپیستم هماهنگ کرده بودم. دوازده و نیم که بیدار شدم، دیدم هر جور حساب کنیم به دکتر نمی‌رسم. اسمس دادم و عذرخواهی کردم. ارقه‌بازی درآورد که غیبت محسوب می‌شود و باید هزینه‌ی این جلسه را پرداخت کنم. کامم تلخ شد ولی گفتم چشم، شماره کارت بفرستید تا واریز کنم که گویا فهمید بهم برخورده و گفت جلسه‌ی بعد پرداخت کنید. از تخت آمدم بیرون، دوش گرفتم و افتادم روی «باغ‌های شنی» حمیدرضا نجفی که سپانلو توصیه کرده بود. خواندم و کیف کردم و لا به لاش چیز میز خوردم که نه ناهار بود نه صبحانه. برانچ هم نبود؛ چون به نظرم برانچ آن چیزی است که سه سال پیش خانه‌ی آرش خوردیم، نه این هله هوله‌ها.
با‌غ‌های شنی که تمام شد، نگاه کردم به ساعت، دیدم چهار شده. چهار بعدازظهر. موسیقی انتخاب کردم و رفتم که ظرف بشورم. گوگوش داشت دو پنجره می‌خواند و من داشتم فکر می‌کردم که به اندازه نصف دیروز هم اشتیاق ندارم برای آمدن مهندس؛ که خودش آمد روی وایبر پیغام داد: «یه چیزی می‌خوام بگم که ممکنه از دستم ناراحت بشی ولی خب باید بگم». من شستم خبردار شد. بچه که نیستم. دفعه‌ی اولم نبود، دفعه‌ی آخر هم نیست. سهراب هم اگر بپرسد، همین‌ها را می‌گویم. می‌گویم اگر قرار بود من جایی بو ببرم که خبری شده، این‌جاست. بعد مهندس علامت سوال فرستاد؛ یعنی که منتظر است اذن بدهم تا حرف بزند. نمی‌زد هم البته خیلی فرقی نداشت؛ چون من دیگر بو برده بودم.
همان حرف‌هایی را زد که اسفند پارسال خط به خطش را از آدم دیگری شنیده بودم. این که با هم نخوابیم ولی دوست باشیم کماکان. من دفعه‌ی قبل از طرف نپرسیده بودم چرا. این‌ها را که گفته بود، گفته بودم نه. خداحافظی کرده بودم و از ماشینش پیاده شده بودم. بعدا هم که جلوی پردیس ملت با دو سه نفر دیدمش، به رو نیاوردم. کج کردم رفتم سمت دیگری. از مهندس ولی پرسیدم؛ چون رابطه با مهندس چیز جدی‌تری بود. هم در طول، هم عرض، هم عمق و هم چیزهای دیگر. گفت که رابطه‌ی بینمان یائسه شده و از اشتیاق جنسی که قبلا بهم داشته و خیلی هم قوی بوده، حالا خبری نیست. بعد انگار که بخواهد یک‌دستی بزند ازم خواست اگر هیچ‌وقت از رابطه‌مان چیزی بیشتر از سکس نمی‌خواسته‌ام، روراست باشم و بهش بگویم؛ که خب به من برخورد. بدم آمد. فهمید بدم آمده، زد به جاده شوخی. من دل به دلش ندادم. تلخ بودم و با همان لحن نوشتم که: «رابطه با تو مجموعه‌ای بود از چیزهای بسیار باارزش و لذت‌بخش. از حرف‌زدن و قدم‌زدن و غذاخوردن بگیر تا سکس و باقی چیزها». گفتم که ارزش و اهمیت هیچ بخشی برام کمتر از بخش دیگر نبود و نتیجه گرفتم که با حذف‌شدن سکس از رابطه، بخش مهمی از رابطه حذف می‌شود و من علاقه‌ای به ادامه‌ی رابطه‌های ناقص و نیم‌بند ندارم. توی دلم گفتم بس که ایده‌آلیستی. بعد مهندس مفصل نوشت که چقدر دوستم داشته و مطمئن است هم‌چنان دوستم خواهد داشت. دو سه بار هم عزیزم عزیزم کرد که به نظرم خیلی بی‌جا آمد و بوس فرستاد که من خنده‌ام گرفت و جوابی ندادم.
سه چار دقیقه گریه کردم و بعد به گیتا اسمس زدم، پرسیدم: «میشه بریم بیرون؟ لطفا». گیتا به نظرم بو برد. گفت بریم و من بلافاصله لباس پوشیدم، زدم بیرون. چمران قرار گذاشتیم و سوار که شدم، پرسید چطوری؟ گفتم خوبم. رفتیم باغ فردوس و من سیر تا پیاز براش تعریف کردم که چی شده. قبل‌تر بهناز و پویا را دیدیم و من یواش توی گوش بهناز گفتم سه‌شنبه رفته بودی تالار وحدت؟ خندید و گونه‌هاش چال افتاد.

۱۳۹۳ آبان ۲۳, جمعه

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد

عباس میلانی فصل آخر کتاب "نگاهی به شاه" را با توصیف شش ماهه نخست سال 57 شروع می‌کند و معتقد است که مملکت در این دوران دچار نوعی فلج سیاسی شده بود. "رژیم توان سرکوب یا ارضای مخالفان را نداشت و مخالفان هم به نظر از برانداختن رژیم عاجز بودند". میلانی نوشته که شاه در ماه های آخر، "در هر لحظه کلیدی، سیاستی را برگزید که امروز می‌توان آن را بدترین انتخاب ممکن دانست". نوشته شاه می‌خواست هرچه زودتر ایران را ترک کند.
...
ف اسمس داد که آمده تهران و گفت همدیگر را ببینیم. حساب کزدم، دیدم شش ماه از آخرین قرارمان گذشته. گفتم: "حتما. ببینیم". وسط چانه زدن درباره این که قرار کی و کجا باشد، زنگ زد گفت با سام نزدیک درکه هستند و آیا می‌شود بیایند خانه من؛ که خب من ترسیدم بگویم نه، نمی‌شود. ترسیدم بو ببرد که چقدر دیدنشان کنار هم می‌تواند سخت باشد. گفتم: "بله. البته"؛ و بعد همه چیز افتاد روی تند. زنگ خانه را زدند و ف با سام آمد خانه من. حرف زدیم، چای خوردیم و من شام درست کردم. سر شام دیدم که ف عادی شده. ف که زمانی آن قدر مهم بود که از دست دادنش تا چند هفته زندگی روزانه من را فلج کرده بود، حالا با دوست پسرش نشسته رو به روی من و داریم شام می‌خوریم؛ انگار نه انگار که من یک سال پیش جوری عاشقش شده بودم که کارم داشت به جنون می‌کشید. بعد فکر کردم شاید همه چیزهایی که برایشان تلاش کرده ام یا زمانی برام مهم بوده اند، یک روز همین قدر عادی و پیش پا افتاده بشود؛ و خندیدم.
...
این ها را که برای محمدعلی تعریف کردم، بهم گفت: "خسته ای". پرسیدم خب؟ گفت همین. فقط خیلی خسته ای.

۱۳۹۳ خرداد ۲۷, سه‌شنبه

زن که گفت طلاق؛ یعنی طلاق. بقیه‌اش هم حرف مفته

به اصرار جواد نشستیم و نامجو گوش دادیم: «تهران من از تو هیچ نمی‌خواهم جز پاره‌های گریبانم». تمام که شد، گفتم من نمی‌فهمم آدمی که با طعنه راجع به «نوستالژی‌های الکی» خوانده، چطور حالا می‌تواند از نوستالژی تهران بخواند. جواد گفت که نمی‌شود از چیزی متنفر باشی و در عین حال تا مغز استخوان درگیرش نباشی. عین این حرف را در مقاله مفصلی، خوان کول راجع به پژوهش‌های دنیس مک‌ایون بعد از ترک آئین بهایی نوشته بود. مک‌ایون را متهم کرده بود که از جنس انتقادهاش معلوم می‌شود هنوز هم به لحاظ عاطفی شدیدا با بهائیت درگیر است. گفته بود شیوه کارش در بهایی‌پژوهی به وضعیت مردی می‌ماند که با سر و صدا از همسرش جدا شده و حالا نمی‌تواند عوارض و تالمات ناشی از آن را مدیریت کند.
...
رفته بودیم کافه موسیقی و داشت بی‌وقفه راجع به تجربیاتش در آشپزی و طراحی لباس حرف می‌زد. من گفتم جمعه ظهر مهمان دارم و پرسیدم که به نظرش چطور باید از مهمان‌هام پذیرایی کنم. پیشنهادهای سختی داد که تقریبا از پس هیچ کدامشان برنمی‌آمدم. به نتیجه نرسیدیم و از کافه آمدیم بیرون. پشت چراغ قرمز پسیان گفت باید جدی حرف بزنیم. گفتم بعد از دو هفته نمی‌شود راجع به چیزی جدی حرف زد. گفت منظورش جدی‌شدن رابطه نیست، بلکه بر عکس، ترجیح می‌دهد دوست معمولی باشیم. بعد توضیح داد به نظرش این که بی‌مقدمه آمده خانه من و با من خوابیده خبط بزرگی بوده. خبط را به کسر خ گفت. حرفش را تصحیح کردم که خبط به فتح خ. گفت بعضی کلمات را عمدا اشتباه تلفظ می‌کند و هر جور دلش بخواهد حرف می‌زند. گفتم مختار است هر جور که خواست واژه‌ها را تلفظ کند اما نمی‌تواند انتظار داشته باشد من همان معنایی را برداشت کنم که منظور او بوده. همین‌طور که نمی‌شود به پیشنهاد خودش با من بخوابد و انتظار داشته باشد خیال کنم که نخوابیده.
...
و از وی {اویس قرنی} روایت آرند که گفت: «السلامة فی الوحدة». سلامت اندر تنهائی بود.

کشف المحجوب، علی بن عثمان هجویری

۱۳۹۲ دی ۱, یکشنبه

می‌خوای بری، حرفی نداری

با سمیرا حرف زدیم درباره‌اش. من در حالی که داشتم از شدت رمانتیک‌بودن خفه می‌شدم، گفتم: «کاش هیچ وقت میم را نمی‌دیدم». سمیرا مکث کرد، گفت من را قبل از آمدن میم یادش نیست. گفت که این سه سالِ بعد از میم را فقط یادش مانده. یادش نمی‌آمد سال‌های قبل از آشنایی با میم من چه شکلی بودم.
...
زنگ زدم به مسئول درس ادبیات در موسسه علمی آموزشی قلمچی و گفتم که ادامه همکاری برام ممکن نیست. روز قبلش یک ساعت راه کوبیده بودم از تجریش تا انقلاب که نسخه خام یکی از آزمون‌های آزمایشی را بردارم. ساعت 6:30 رسیدم. نگهبان گفت: «درهای واحد تولید آزمون بسته است». گفت نمی‌شود. گفت هیچ راهی وجود ندارد. من آمدم بیرون، موبایل را درآوردم که زنگ بزنم به خانم ر تا با نگهبان صحبت کند و راهی پیدا کنیم. بعد دیدم عصبانی‎ام. دیدم به قدر کافی عصبانی هستم که تصمیم بگیرم برای ادامه‌ندادن. دیدم تصمیمی را که ماه‌ها قبل باید می‌گرفتم، فقط الان می‌توانم بگیرم. موبایل را گذاشتم جیبم و رفتم خانه سمیرا.
...
امروز یادم رفت به سمیرا بگویم که تمام شده. از خانه سمیرا رفتم پیش میم و دیدم که تمام شده. فکر می‌کردم هیچ‌وقت تمام نمی‌شود و من باید سال‌ها به خودم و دیگران دروغ بگویم که تمام شده. دیشب همین‌طور که نشسته بود روی مبل و داشت حرف می‌زد و حواسش نبود، من زل زدم بهش. یادم نیامد قبل از آمدنش چه شکلی بودم ولی فهمیدم تمام شده.