۱۳۹۵ مرداد ۳, یکشنبه

Never Let Me Go

با مادرم قرار گذاشته‌ایم دو شب یک‌بار تلفنی صحبت کنیم. زمان تماس از ۹ شب به بعد است؛ چون از این ساعت مکالمه‌های بین شهری با خط ثابت ارزان‌تر تمام می‌شود. نوبتی زنگ می‌زنیم. اگر نوبت من برسد و خانه نباشم، قبل از ساعت ۹ براش پیام می‌فرستم که امشب فلان‌جا دعوتم یا مثلا بلیت سینما گرفته‌ام و دیر برمی‌گردم. برنامه‌های مادرم منظم‌تر و قابل پیش‌بینی‌تر است. از ظهر خبر می‌دهد که شبش قرار است مهمان داشته باشد یا جایی برود و بنابراین از تماس خبری نیست. کسی که نوبتش بوده و تماس نگرفته، مکلف است فردا شب زنگ بزند. تا زنگ نزند، از تماس طرف مقابل هم خبری نیست.
دوشنبه‌ی هفته‌ی قبل نوبت من بود که تلفن کنم. خبرهای مهمِ روز یکی افسار پاره کردنِ اردوغان بود بعد از کودتا، یکی هم گروگان‌گیری در ارمنستان. درباره جفتش حرف زدیم و نتیجه گرفتیم هیچ‌کجا اندازه ایران امن نیست و حالا که هوا گرم شده، بهتر است آدم بنشیند توی خانه‌ی خودش و نان و ماستش را بخورد.
چهارشنبه به سرم افتاد بروم کوه. از شرکت که برگشتم، تند تند لباس عوض کردم و ۷ نشده از خانه زدم بیرون. بالا که بودم هوا رو به خنکی گذاشت. دلم نمی‌آمد تا تاریک نشده برگردم ولی به این فکر کردم که مادرم ساعت ۹ زنگ می‌زند و وقتی خانه نباشم، شماره موبایلم را می‌گیرد و چون موبایلم این بالا در دسترس نیست، نگران می‌شود. مسیر برگشت را تندتر از همیشه آمدم و قبل از ۹ رسیدم خانه. یک ربع-نیم ساعت منتظر ماندم و خبری نشد. Friends دیدم و ساعت که از ۱۰ گذشت، فهمیدم امشب از تلفن خبری نیست. دوش گرفتم، شام خوردم و خوابیدم.
پنج‌شنبه با سمیرا رفته بودیم خانه‌ی هنرمندان که فیلم کوتاه ببینیم. بعد هم نشستیم توی کافه‌ای همان نزدیکی‌ها و مفصل حرف زدیم. دمدمه‌های ۹ خودم را رساندم خانه. باز همین‌طور که کارهای معمولم را می‌کردم، چشمم به تلفن بود که زنگ بزند ولی تا ۱۰ خبری نشد. شک برم داشته بود. یاد آخرین روزهای زندگی پدربزرگم افتادم که چهار پنج روز متوالی از مادرم و تماس‌هاش خبری نبود تا بالاخره برادرم زنگ زد و گفت که کار تمام شده. همین‌جور توی خانه قدم زدم. رفتم، آمدم و دست‌دست کردم تا وقت گذشت و به خودم که آمدم از ۱۱ هم گذشته بود. با همین فکرها خوابیدم.
۹ صبح بیدار شدم و قبل از این‌که آب بزنم به دست و صورتم، گوشی را برداشتم و شماره‌ی خانه را گرفتم. چهار پنج‌تایی زنگ خورد تا مادرم گوشی را برداشت. سلام کردم. آه کشید و جواب سلامم را داد. فهمیدم خبری شده ولی به روی خودم نیاوردم. زدم به خنده و پرسیدم: چرا آه می‌کشی؟ با بغض گفت که حال عمه خوش نیست.

بچه که بودم، عمه محبوب‌ترین آدم بزرگ‌سال دور و برم محسوب می‌شد. ازدواج نکرده بود و به جاش سِمت پرستاری از خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌ها را به عهده داشت. همه‌ی نوه‌ها در خانواده‌ی پدری من حداقل یک عکس از بچگی‌شان توی بغل عمه یا روی زانویش دارند. برای من ولی ماجرا به عکس‌ها محدود نمی‌شد. تا ده دوازده سالگی فکر می‌کردم عمه مادر واقعی من است و بعد که از همسرش جدا شده، سرپرستی‌ام را به خانواده برادرش واگذار کرده. همیشه پام که به خانه‌ی مادربزرگ می‌رسید اول از همه می‌دویدم توی بغل عمه و براش تعریف می‌کردم که اسباب‌بازی تازه چی خریده‌ام و برای این که فکر نکند از زندگی جدیدم ناراضی هستم بهش می‌گفتم که توی خانه چقدر بهم خوش می‌گذرد. شب‌ها با اصرار جایم را کنار تشکش می‌انداختم و از زمین و زمان باهاش حرف می‌زدم تا خوابم می‌برد. عمه تنها کسی بود که هیچ‌وقت سرزنشم نمی‌کرد و هیچ‌وقت کارهایم به نظرش عجیب نمی‌رسید. غیرعادی بودنم را جوری درک می‌کرد که من یادم می‌رفت چقدر غیر عادی هستم و این بهم اعتماد به نفس می‌داد که حتی وقتی کنارم نیست هم، همان‌طوری باشم که دلم می‌خواهد.
آدم الکی خوشی بود. به حرف کسی گوش نمی‌داد. کار خودش را می‌کرد و آن‌قدر روی خل‌بازی‌هاش سماجت می‌کرد که دور و بری‌ها کم‌کم از خیر گیردادن و انتقاد کردن می‌گذشتند. چای را جوری که دلش می‌خواست دم می‌کرد و در جواب ایرادها به زبان بی‌زبانی می‌گفت همین است که هست. در آشپزی کردن و ظرف‌شستن و خندیدنش هم همین‌طور یلخی و بی‌قید بود. رفتارش برای خیلی‌ها عجیب به نظر می‌رسید و عجیب‌بودنش نخ اصلی ارتباط ما بود.
من ازش یاد گرفتم که رویاپرداز باشم. زندگی‌ام را نه آن‌جوری که هست، بلکه آن‌جور که دلم می‌خواهد یا آن‌جور که باید باشد، ببینم. آدم‌ها را دست می‌انداخت. مربی مهد کودک بود و از مدیر مهد گرفته تا والدین بچه‌ها و سرایدار و راننده سرویس، همه را مسخره می‌کرد. هیچ‌وقت نفهمیدم این رفتارش و این به شوخی برگزار کردن همه چیز واکنشی بود به جدی گرفته نشدنش از طرف دیگران یا برعکس. این‌که ازدواج نکرد و مادر نشد و لابد مردی دوستش نداشت، به خاطر اتفاقی بود که در بچگی برایش افتاده بود. بخشی از پوست صورتش در معرض حرارت قرار گرفته و سرخ شده بود. همین باعث می‌شد که برای ازدواج شانس زیادی نداشته باشد. من ولی هیچ‌وقت حس نکردم که زیبا نیست. صورتش با بقیه‌ی آدم‌های دور و برم فرقی نداشت. چیزی توی صورتش نبود که دست بگذارم و بگویم اگر این را نداشت به چشم من زیباتر می‌آمد. سعی هم نکردم صورتش را بدون آن سوختگی جزئی تصور کنم. بدون سوختگی آدم دیگری می‌شد که من دیگر لزوما نمی‌توانستم تا این حد دوستش داشته باشم.
عمه هم‌سنِ مادر و هم‌بازی بچگیش بود. خاطره‌های مشترک و آدم‌های مشترک زیادی داشتند و صمیمیت بینشان از همین‌جا می‌آمد. از خیلی جهات به مادرم شبیه بود. از وقتی من یادم هست، کار می‌کرد و استقلال مالی داشت. تصویرش در لباس کارمندی که خسته و کلافه به خانه برمی‌گردد و از شلوغی پیاده‌روها و ترافیک خیابان‌ها شکایت می‌کند، خیلی بیشتر از خانه‌داری‌اش توی ذهن من مانده. ده سالی جوان‌تر از سن واقعیش نشان می‌داد. موهاش در شصت‌سالگی هنوز کامل سفید نشده بود و مادرم همیشه با خنده بهش می‌گفت اگر ازدواج کرده بود، مطمئنا این‌طور سر حال و جوان نمی‌ماند. کم‌صبر بود و بد گرما. تابستان‌ها می‌نشست جلوی پنکه، آب یخ می‌خورد و خودش را باد می‌زد. زکام که می‌گرفت، طوری می‌افتاد و ناله می‌کرد که خیال می‌کردیم دیگر بلندشدنی نیست.
برای همین بود که وقتی از اول امسال گفت کمرش درد می‌کند، کسی جدی نگرفت و چندباری هم که رفت درمانگاه و ویزیت شد، دکترها براش فقط مسّکن تجویز کردند که درد فروکش کند. دو ماه بعد که کار بالا گرفت، تشخیص دادند یکی از کلیه‌هاش سنگ تولید می‌کند. از نیمه‌ی خرداد مرخصی گرفت و گرفتار سنگ کلیه بود. خبر بیماریش به من رسیده بود ولی پشت گوش انداختم و بهش زنگ نزدم. به خاطر سوابقی که ازش داشتیم، همه فکر می‌کردیم تمارض می‌کند. با این حال، تصمیم گرفتم عید فطر که می‌رسم مشهد، از فرودگاه مستقیم بروم عیادتش. مادرم خبر داد که عمه چون طاقت خانه‌ماندن و گرمای مشهد را نداشته، با پدربزرگ و یکی از عموها رفته‌اند روستای آبا اجدادی. عصر شال و کلاه کردیم و رفتیم روستا. در حیاط را که باز کردیم، دیدم پدربزرگ یک گوشه‌ای برای خودش نشسته و عمه دست‌ها را پشت کمرش گره کرده، بین باغچه‌ها قدم می‌زند. پشتش خم شده بود و لاغر و ضعیف به نظر می‌‌‌آمد. انتظار داشتم من را که ببیند، گل از گلش بشکفد، ولی بی‌حوصله‌تر از این حرف‌ها بود. روبوسی کردیم و رفتیم نشستیم توی خانه. براش تشک پهن کرده بودند. دراز کشید روی تشک و حرف که می‌زدیم قاطی بحثمان نشد. من سعی کردم ازش حرف بکشم. باهاش شوخی کردم ولی دل به دلم نداد. از اوضاع و احوالش که پرسیدم، گفت اشتها ندارد. معلوم بود که وضع خورد و خوراکش خوب نیست. وضع روحیش هم خوب نبود. بهش گفتم آدم باید حواسش به خودش باشد. براش مثال زدم که من وقتی سرما می‌خورم، خودم شیر گرم می‌کنم و سوپ می‌پزم. گفت نه، فرق می‌کند. پرسیدم چه فرقی می‌کند؟ جواب داد فرقش این است که سی سال از من جوان‌تری. دهنم بسته شد.
بلندش کردم و آمدیم نشستیم توی حیاط. از قوم و خویش‌ها که پرسیدم، زبانش باز شد و شروع کرد به دست‌انداختن ملت. موقع خداحافظی هم تا دم در آمد. مادرم بهش اصرار کرد که سه چهار روز بیاید خانه‌ی ما غذای درست و حسابی بخورد. گفت آن یکی عمه‌ام هم از مشهد راه افتاده و قرار است تا شب برسد. قول داد فردا با هم بیایند سمت خانه‌ی ما ولی نیامدند. بعد هم من برگشتم تهران و یادم رفت ازش خبری بگیرم.

مادرم که گفت: «حال عمه خوش نیست»، با ترس و لرز پرسیدم: «یعنی چی؟» توضیح داد کلیه‌هاش از کار افتاده و توی اورژانس بیمارستان امام رضا بستری‌اش کرده‌اند. پرسیدم حالا چه اتفاقی می‌افتد؟ گفت باید دیالیز بشود. ازش پرسیدم چرا این‌طور شد؟ چرا دکترها انقدر دیر فهمیدند؟ و زدم زیر گریه. آن طرف خط مادرم هم گریه‌اش گرفته بود. از روحیه‌ی عمه پرسیدم، جواب داد: خوب نیست‌. خودش را باخته. گفت: ولی تو ناراحت نباش. گفتم چشم. خداحافظی کردیم و من همین‌طور با گریه نشستم پشت لب‌تاپ و دیالیز را گوگل کردم. نوشته بود در خوش‌بینانه‌ترین شرایط برای بیماران دیالیزی دو تا ده سال امید به زندگی وجود دارد.
۲۵ سال کار کرده بود، به امید این‌که وقتی بازنشسته شد، حقوق بازنشستگیش را بگذارد توی جیبش، ساکش را ببندد و فرار کند برود همان روستای آبا اجدادی. فکر کردم الان خیلی که حالش خوب باشد، باید هفته‌ای یک‌بار ساکش را ببندد، با پول بازنشستگیش برود بیمارستان و سه ساعت زیر دستگاه دیالیز بخوابد.
منصفانه نیست.

۱۳۹۵ خرداد ۱۹, چهارشنبه

بهت می‌گفتم دلم برات تنگ می‌شه، اگه می‌دونستم دلم برای چی‌ات تنگ می‌شه

هفته‌ی پیش، گیتا از رابطه‌ی من و میم پرسید. گفتم: «دوتا دوستیم؛ مثل قبل. با این تفاوت که حالا با هم می‌خوابیم. فرق چندانی نکرده». گیتا با تردید پرسید که می‌شود؟ من مکث کردم. فکر کردم با خودم و گفتم: «نه». بعد جفتمان زدیم زیر خنده. بلند بلند. گیتا داشت میدان تجریش را به سمت ولی‌عصر دور می‌زد. رفته بودیم پاساژ قائم پیراهن بخریم. فرداش کنسرت کلهر بود و من فقط جین و کفش مناسب داشتم. لنگ پیراهن بودم، تا گیتا پیام داد و گفت شب برویم بچرخیم. پیشنهاد سینما رفتن هم داد ولی سانس مناسب و فیلم به‌درد‌بخور که جفتمان ندیده باشیم، پیدا نکردیم و قرار شد فقط برویم خرید.
گیتا که پیام داد، من توی حیاط نشسته بودم و «خانم دَلُوی» ورق می‌زدم. دفعه‌ی دوم بود. به عینه می‌دیدم که بعد از خواندن چهار پنج‌تا مقاله‌ی مرتبط، دیدن گزارش بی‌بی‌سی و از همه مهم‌تر شنیدن صدای ویرجینیا وولف، چقدر فصل‌های اول رمان را بهتر می‌فهمم. بعد همین‌جور که دوباره داشتم تکه‌تکه می‌خواندمش، تصمیم گرفتم بین خانم دلوی و «ساعت‌ها» وقفه بیندازم؛ سعی کنم کم‌تر ادای کلاریسا را دربیاورم و هر صبحی که قرار است شبش مهمان داشته باشم، جوری از خانه بیرون نزنم که یعنی گل را خودم می‌خرم.
دور اول «خانم دلوی» شب قبلش حین انتظار توی مطب تراپیستم تمام شد. برای ۷:۴۵ بهم وقت داده بود. یک ساعت زود رسیدم. دست‌دست کردم، از عابر‌بانک پول گرفتم و پیشخان دکه‌ی مطبوعاتی را دید زدم. فقط هم به مجله‌ها نگاه کردم. تیتر هیچ روزنامه‌ای جلبم نکرد؛ چون خبرهای روز زیاد برام مهم نیست و اخباری را که دنبالش هستم، توی تیوال و سینما تیکت و این‌جور جاها راحت‌تر می‌شود پیدا کرد. جلسه‌ی تراپی هم که شروع شد، از اتفاقات روز حرف نزدم. گفتم ۹ ماه پیش رفته بودم مهمانی خانه‌ی یکی از دوست‌هام و طرف تا خرخره عرق خورده بود و غیره و غیره. تراپیستم پرسید: چرا الان؟ گفتم همیشه ته ذهنم بوده که راجع بهش حرف بزنیم ولی هربار موضوع تازه‌ای پیش آمده و جای این یکی را گرفته.

۱۳۹۴ دی ۱۱, جمعه

...که مدتی هم سرخ بودند

از نمی‌دانم چند شبِ پیش، تصویر دسک‌تاپ من عکس توست. رو‌به‌روی یک وانت خیلی قدیمی ایستاده‌ای که مدعی بودی عمرش به جنگ جهانی دوم می‌رسد و روس‌ها وقتی ایران را ترک می‌کرده‌اند، چندتاش را جا گذاشته و رفته‌اند. توی عکس معلوم نیست به کجا زل زده‌ای، ولی من که عکس را گرفته‌ام می‌دانم داری به ماشین سجاد نگاه می‌کنی و سجاد هم تلاش می‌کند پرایدش را از وسط گل و لای دربیاورد که زودتر راه بیفتیم سمت سیاهکل و دیلمان. من رفته بودم از رودخانه‌ای که پایین پایمان بود عکس بگیرم. سرم را که برگرداندم، دیدم تو و آن وانت روسیِ مربوط به جنگ جهانی دوم توی یک قاب قرار گرفته‌اید و فکر کردم آن وانت نزدیک‌ترین عنصر به تصویری است که من از تو در ذهنم دارد: آدمی که سال‌هاست زندگی نکرده و همه‌ی این سال‌ها فقط دوام آورده.
شش هفت ساعت بعد، وسط جنگل‌های سیاهکل زده بودیم‌ کنار و چِت کرده بودیم و داشتیم با بچه‌ها راجع به تو حرف می‌زدیم که دنیا به هیچ‌جات نیست و از هیچ‌چیزی ذوق‌زده نمی‌شوی و هیچ‌وقت کیف نمی‌کنی؛ و تو فقط می‌خندیدی. درهای ماشین سحاد باز بود و توی ضبط داشت گلچین من از آهنگ‌های قدیمی گوگوش پخش می‌شد. ماه‌پیشونی تمام شد، چند ثانیه سکوت بود و آهنگ بعدی که با پیانو شروع شد؛ من پریدم وسط و به بچه‌ها گفتم ساکت باشند چون این ترانه درباره توست. همه گوش تیز کردند و گوگوش خواند: «تو نه بارونی، نه شن‌باد...»، همین‌طور رفت جلو تا گفت: «تو فقط هستی که باشی...» و همه از خنده ترکیدند؛ چون تو واقعا همین بودی و ککت هم نمی‌گزید.
روز بعد که‌ کسی خانه‌تان نبود، دوتایی رفتیم توی اتاقت و من تند‌تند عطف کتاب‌ها را نگاه می‌کردم و عکس‌هایی را که‌ به در و دیوار زده بودی، تا دستم بیاید با کی طرفم. وسط هفتاد هشتاد جلد کتاب حقوقی و‌ عکس گاندی و‌ مادر ترزا و غیره، عکس فروغ هم بود؛ و‌ وقتی با هیجان درباره عکس ازت پرسیدم، فقط گفتی که‌ فروغ را زمانی خیلی خیلی دوست داشتی. بعد نشستیم عکس‌های امریکا رفتنت را تماشا کردیم و از عکس‌ها هم‌چیزی دستگیرم نشد؛ چون‌ نه خوشحال بودی، نه ناراحت، نه كلافه. توی عکس‌ها کنار هم‌سفرهات بودی ولی هیچ‌کدام از عکس‌ها متکی به تو‌ نبود و اگر از توی عکسی برت می‌داشتم به هیچ کجای عکس برنمی‌خورد. توی عکس‌ها دستت دور گردن‌ یا دور کمر کسی نبود. وسط هیچ دو نفری نبودی. همیشه نفر آخر ایستاده بودی، گوشه‌ی سمت راست یا سمت‌چپ عکس.
از سفر که برگشتیم، من حساب کار دستم آمد و فهمیدم که به بودنت اعتباری نیست. برای همین وقتی شنیدم داری استعفا می‌دهی، اندازه بقیه غافلگیر نشدم. فقط به این فکر کردم که از اول دی ماه دیگر کسی نیست که توی شرکت باهاش لاس بزنم و سیر تا پیاز فیلم‌هایی را که‌ آخر هفته دیده‌ام براش تعریف کنم، یا صبح به صبح براش راجع به بیضایی منبر بروم و سر صبر گوش کند. برای همین چیزهای کوچک‌ و ساده بود که سعی کردم‌ منصرفت کنم و حالا که ده دوازده روز از ماجرا گذشته، فکر می‌کنم جاهایی حتی بیش از حد اصرار کردم.
فردای روزی که ماجرای استعفات جدی شد، من رفته بودم کافه کار و پشت همان‌ میز همیشگی نشسته بودم. تُستِ نمی‌دانم چی سفارش داده بودم و تا آماده شود، رفتم کتاب‌فروشی افراز. فقط رفتم ببینم چه خبر است؛ نه دنبال چیزی بودم، نه قصد کرده بودم چیزی بخرم. همین‌جور که لا‌به‌لای کتاب‌ها می‌چرخیدم، یاد تو افتادم و این‌که آخر هفته برمی‌گردی لنگرود پیش پدر و مادرت و اصلا معلوم نیست دوباره هم‌دیگر را ببینیم. فکر کردم برای این شش ماهی که گذشت و چیزی که شکل گرفت و بین ما جریان داشت، باید کاری بکنم. نباید بگذارم راحت از یادت برود. «محله‌ی گم‌شده» پاتریک مودیانو را برداشتم و تصمیم گرفتم بهت هدیه کنم. ولی بلافاصله پشیمان شدم. به خودم گفتم بگذار چیزی که از یاد رفتنی است، از یاد برود. به جاش، «خانم دالوی» و «ساعت‌ها» را برای خودم برداشتم که بخوانم و یادم برود که شش ماه کنار من بودی  و از پنج شش روز دیگر قرار است نباشی.
روز آخری که شرکت بودی، سعی کردم مثل همه‌ی روزهای دیگر رفتار کنم. دوستت داشته باشم و بابت حواس‌پرتی‌هات حرص بخورم و جوری به روت بیاورم که بخندی. حرف خاصی هم راجع به روزهای بعد از رفتنت نزدیم. ساعت کاری که تمام شد، آمدم توی اتاقت و خیلی شمرده گفتم: پس تو فردا نمی‌آیی. و تو همین‌طور که نشسته بودی پشت میز و داشتی مقاله‌ای مربوط به رساله‌ات را می‌خواندی، سرت را بلند کردی، زل زدی توی چشم‌های من و با لبخند زوکی گفتی: نه. خداحافظی کردیم و من تند زدم بیرون.
چهارشنبه صبح که رسیدم شرکت و کلید انداختم توی قفل، یادم آمد همیشه موقع باز کردن درِ اتاق، می‌خندیدم و بهت می‌گفتم: «این که برای باز کردن قفل در، باید کلید را سمت اتاق تو بچرخانم، خودش یک‌جور نشانه است.»... مکث کردم. همین‌طور که کلید روی قفل بود، آمدم جلو اتاق سابق تو. دستگیره را فشار دادم و در که باز شد، حرص خوردم که چرا هیچ‌وقت یاد نگرفتی در اتاقت را قفل کنی‌. توی اتاق تاریک بود و میز تو خالی افتاده بود گوشه‌ی اتاق. رفتم سمت پنجره‌ی قدّی و بیرون را دید زدم. خبری نبود. درست مثل اتاق تو و مثل شرکت که دیگری خبری توش نیست.

۱۳۹۴ آذر ۴, چهارشنبه

تمام چیزهایی که جایشان خالی است

دهه‌ی پنجاه، مادرم یک زن جوان آلامد بوده. رنگارنگ تماشا می‌کرده، زن روز و مجله‌ی جوانان می‌خوانده و دفتر شعری که سال ۵۴ جمع کرده، پر است از شعرهای فروغ فرخزاد، نادر نادرپور و تک‌و‌توک سایه و سیمین بهبهانی و مهدی اخوان ثالث. بهار ۵۶، برای شش ماه رفته سربازی؛ مثل همه زن‌هایی که می‌خواسته‌اند کارمند دولت بشوند. عکس‌هایی ازش هست توی پادگان با لباس سربازی که وسط چند ردیف سرباز زن دراز کشیده و تفنگش را به سمت نقطه‌ای خارج از کادر نشانه رفته است. پشت عکس نوشته: شیراز، بهار ۲۵۳۶. از «شیراز، ۲۵۳۶» چندتا عکس دیگر هم توی تخت جمشید و حافظیه و باغ ارم دارد با موهای از پشت‌بسته، شلوار پارچه‌ای تنگ و بنا به موقعیت تی‌شرت یا پیراهن آستین‌کوتاه نخی. این عکس‌ها خوشبختانه هیچ‌وقت جایی پنهان نشده‌اند. از قدیم توی آلبوم‌ها بودند و آلبوم‌ها هم همیشه دم دست. بعدازظهرهای تابستان من از بیکاری می‌رفتم سر وقتشان. بعضی‌وقت‌ها خودش هم بالای سرم بود و راجع به عکس‌ها حرف می‌زد. عکس‌ها نشانه‌ای بود از وجود دنیایی دیگر که مجری‌های تلویزیون و معلم‌های مدرسه سعی داشتند بگویند هیچ‌وقت نبوده؛ من ولی همه‌ی سال‌های بچگی توی کمدها و پستوها دنبال یک در مخفی بودم که به دنیای عکس‌های مادرم باز شود.
جز عکس‌های توی آلبوم، مادرم سه‌چارتا چیز دیگر را هم با چنگ و دندان حفظ کرده بود. یکی لباس عروسیش بود، یکی عینک آفتابی قاب‌درشت و یکی هم کفش‌های پاشنه‌بلند مشکی. لباس عروسیش را خواهرم در طول سال‌ها آن‌قدر با قیچی تکه‌تکه کرد و برای عروسک‌هاش لباس درآورد که چیزی ازش نماند. کفش‌های پاشنه‌بلند مشکی را هم خواهرم بی‌اجازه برمی‌داشت، پا می‌کرد و توی حیاط رژه می‌رفت. به پاش لق می‌زد و آن‌قدر پوشید و موقع راه‌رفتن سکندری خورد که از ریخت افتاد. عینک آفتابیش را من شکستم.
تاکید کرده بود نباید به عینکش دست بزنیم. من یک روز شیطنت کردم، یواشکی رفتم سر وقت کمدش. عینک را برداشتم، زدم به چشمم و دویدم توی حیاط. داشت لباس می‌شست. سرش را بلند کرد و دید. هول شدم، تعادلم را از دست دادم‌ و عینک از بس بزرگ بود از روی صورتم سر خورد، افتاد کف حیاط و شکست. لباس‌شستنش را ول کرد، رفت نشست لب باغچه و زد زیر گریه‌. من تا آن روز گریه‌کردنش را ندیده بودم. به همین خاطر ترسیدم بروم جلو. همان‌طور ایستادم و نگاهش کردم، ولی نگاهم نکرد. بلند شد رفت توی ساختمان.
هیچ‌وقت، هیچ‌کدام این‌ها را به روی هیچ‌کداممان نیاورد. فقط پنج‌شش سال پیش که من باز رفته بودم سر کمدش و یک دوربین پولاروید توی وسایلش پیدا کردم، قیامت شد. دوربین را نشانش دادم و با تعجب پرسیدم این تا حالا کجا بوده. جواب سربالا داد. پیشنهاد کردم که دوباره ازش استفاده کنیم. گفت که فیلم‌هاش توی بازار نیست. من گفتم خب پرس‌و‌جو می‌کنیم شاید پیدا شد‌‌. جواب نداد. داد کشید، و گفت دست از سرش بردارم. من هیچ‌وقت نفهمیدم چطور توانسته بود دوربین را این همه سال از چشم ما پنهان کند. الان هم نمی دانم دوربین کجاست و باهاش چکار کرده. ربطی هم بهم ندارد. یادم رفته بود؛ تا امروز صبح که بیدار شدم و دیدم گربه‌ها ساقه‌ی شمعدانی‌ام را شکسته‌اند.
دیشب دیر رسیدم خانه. خیلی خسته بودم و حوصله نداشتم با گربه‌ها بازی کنم. ۱۲ نشده بود که چراغ‌ها را خاموش کردم و خوابیدم. سه‌چهار ساعت بعد، صدای شکستن چیزی آمد‌. رفتم توی هال و دیدم گلدان سفالی بزرگم را شکسته‌اند. خالی بود و توش گل نداشت. حرصم گرفت ولی به روی خودم نیاوردم. حتی تکه‌هاش را هم جمع نکردم. گذاشتم برای صبح. ۶:۳۰ که ساعت زنگ زد، بیدار شدم و آمدم توی هال، دیدم یکی از ساقه‌های شمعدانی افتاده کف زمین. زانو زدم و برداشتم گرفتم دستم. نگاهش کردم. گل‌هاش هنوز بوی تاز‌ه می‌داد. بعد، یکی از گربه‌ها آمد سمتم که خودش را بهم بمالد. سرش داد کشیدم. آن یکی هم که عقب‌تر ایستاده بود، ترسید. دویدند رفتند توی اتاق خودشان. لباس که تنم می‌کرد، یاد چیزهایی افتادم که توی چندماه اخیر شکسته بود: گلدان، سینی و ظرفی که با نسیم از IKEA خریدیم. یکی دوتا از بشقاب‌های چینی و لیوان‌ها. خانه‌ام همیشه دنیای خصوصی‌ام بود و حالا گربه‌ها داشتند تکه‌تکه‌اش می‌کردند. یاد لباس عروسی و عینک آفتابی و کفش‌های مجلسی مادرم افتادم. بعد فکرم رفت سمت دوربین پولاروید‌. همین‌جور که کفش پا می‌کردم، یکی از گربه‌ها یواش خزید توی هال و نشست جلوم که نازش کنم. بلند شدم، گفتم دست از سرم بردار و در را پشت سرم بستم.

۱۳۹۴ آبان ۲۱, پنجشنبه

آفتاب می‌شود

۱۹ دسامبر ۱۹۹۳
چه روز بدی! نه کاری کرده‌ام، نه جایی رفته‌ام و کسی را دیده‌ام، و نه چیزی خوانده یا نوشته‌ام. یک‌شنبه‌ی بیهوده‌ای بود که به ابر و باران و تیرگی گذشت.

۲۰ دسامبر ۱۹۹۳
چه بارانی، چه بارانی! از صبح، از دیشب و دیروز کم یا زیاد همین‌طور می‌بارد. در تاریکی و روشنی رنگ‌مُرده‌، خاکستری کدر و مه‌آلود روز، و حالا آخرهای شب دم‌ریز، با شتاب و سیل آسا می‌بارد. جز صدای سرریز آب چیزی شنیده نمی‌شود، نه بادی و نه زمزمه‌ی برگی، زمین زیر هجوم آسمان، خاموش در خود تپیده است.

اول ژانویه ۱۹۹۴
آخر شب و تاریک است. باران می‌بارد، خستگی‌ناپذیر و خیال ابستادن ندارد. هیاهوی انبوه باد تاریکی پرپشت فضا را مثل بادکنکی پر و خالی می‌کند و هم‌چنان تاریک است و هم‌چنان می‌بارد.

۵ ژانویه ۱۹۹۴
صبح زود است. از روی ساعت صبح و از روی هوا شب است. چون که بدجوری تاریک است. انگار نه انگار که خورشید در جابی همین نزدیکی دمیده. ابرهای پرپشت تا بالای آسمان را اشغال کرده‌اند، در همه‌جا لنگر انداخته‌اند.  از دیروز غروب، باران با پشتکار و ضربی آرام و یک‌نواخت می‌بارد. باران، باران در تاربکی...

۹ ژانویه ۱۹۹۴
امروز صبح باران بند آمد. دیشب تمام می‌بارید. هوا از طوبت آماس کرده و می‌خواهد بترکد...

روزها در راه- یادداشت‌های روزانه‌ی شاهرخ مسکوب

۱۳۹۴ مرداد ۱۴, چهارشنبه

کلماتٍ...ليست كالكلِمات

بیست/بیست و پنج روز قبل رفتم مشهد. در واقع فرار کردم. از سیطره‌ی مذهب و کثافتی که به کیفیت زندگی روزمره‌ام در تهران زده بود. از یواشکی غذاخوردن توی شرکت تا مجلس عزاداری و سخن‌رانی و برنامه‌های فرهنگی که مجبور بودم به خاطر «ماه مبارک» تحملشان کنم. بار و بندیل که می‌بستم عهد کردم درگیر هیچ چیز خانواده نشوم. مثل توریست‌ها بروم چهار روز بمانم، از پشت عینک آفتابی زندگی‌شان را دید بزنم و وانمود کنم که از حر‌ف‌هایشان سر در نمی‌آورم. قرار بود سر میز غذا از بوی غذای خانگی کیف کنم و همین‌طور که ملافه‌های تمیز را بو می‌کشم، با صدای بلند به ماجراهایی که مادرم تعریف می‌کند بخندم. در عمل ولی، تا خرخره فرو رفتم.
انتخابی در کار نبود. مادر وقت و بی‌وقت یک گوشه‌ای گیرم می‌انداخت و با هیجان گندکاری‌های پدر را تعریف می‌کرد و بعد از ناهار که می‌رفت و می‌خوابید، تازه غرزدن‌های پدرم شروع می‌شد و شب‌ها برادرم دفتر دستک‌های شرکتش را پهن می‌کرد کف اتاق؛ که من نه حوصله داشتم، نه اصلا سر درمی‌آوردم و باز انتظار داشت بهش مشورت بدهم. بعد خواهرم با شوهرش می‌آمد و من می‌دیدم در حالی که توی عالم خودشان هستند و هیچ چیزی به هیچ جایشان نیست، باز یک جفت گوش مفت لازم دارند. چیزهای تازه‌ای هم بود؛ مثل این‌که پدرم از ماهواره نوحه گوش می‌داد یا مادرم که از خر شیطان نمی‌آمد پایین و می‌گفت که شب قدر نباید برویم ‌پیک‌نیک و طوری همه چیز در هم گره خورده بود که من حتی نرسیدم تعربف کنم چه شده و چرا آن‌جام.
خانه برای من جور غم‌انگیزی بود و در عین حال پر از نعمت. ناهار پلو خورشت می‌خوردیم و شام حلیم بادمجان. حلوا بود، به اضافه‌ی خربزه و گیلاس و آلو. خاکشیر نبات برای آدم‌هایی که تازه از بیرون آمده بودند و شربت آلبالو برای کسی که تازه از خواب بیدار شده بود. چیزهای خیلی زیادی توی فریرز و چیزهای بیشتری توی فکرشان. بحث‌های پایان‌ناپذیر درباره بیمه و اداره دارایی و کارگرها و غیره و غیره. و این البته جدا بود از کسی که در مسیر رفت توی کوپه بلند‌بلند قرآن می‌خواند یا زنی که ورودی راه‌آهن مشهد به مسافرها بابت حجابشان تذکر می‌داد و بلندگو که یادآوری می‌کرد شما به شهر مقدس مشهد وارد شده‌اید. «فاخلع نعلیک».
قرار بود کل این چهار روز را کنار بایستم. بلد بودم و به حد کافی هم تمرین کرده بودم ولی از یک جایی به بعد دیدم که با مادرم نشسته‌ایم و داریم درباره «ماه عسل» بحث می‌کنیم، یا برادرم روی کاغذ یک ستون بدهکاری درست کرده با یک ستون بستانکاری و من دارم با دقت به بالانس بین ستون‌ها فکر می‌کنم. بعد خودم افتادم روی غلتک و شروع کردم به پیشنهاد دادن. رفتم گوش ایستادم پای تلفن و از زیر زبانشان حرف کشیدم و بهشان راه حل ارائه دادم. سر عوض‌کردن قفل در، خواستم تلفن کنم و فحش بکشم به سر تا پای عمو و عمه و پدربزرگ و هرکسی که ممکن بود به ماجرا ربط داشته باشد؛ و بعد انگار همه یادشان آمد که چرا قرار نبوده من قاطی بازی‌شان بشوم. تازه روز سوم بود که یادشان آمد مشکل اصلی از اول همین تفاوت در شیوه‌ها بوده و اختلافی که سر برخورد با مشکلات داشته‌ایم.
صبح روز چهارم سکوت بود. کسی با من حرف نزد و من هم نپرسیدم. عصر بلیط برگشت داشتم و توی مسیر خانه تا راه‌آهن، مادرم تند‌تند حال رفقام را پرسید، که گفتم: «همه خوبند». رسیدیم ایستگاه. قطار تاخیر نداشت. خداحافظی کردم و موقع سوارشدن باز یادم آمد نرسیدم براشان تعریف کنم که چرا آن‌جام و الان هم تعریف نمی‌کنم؛ چون دیگر آن‌جا نیستم و هر چیزی هم بوده، تمام شده و رفته.

۱۳۹۴ خرداد ۹, شنبه

Rhino season

نشسته بودم پشت میز کار و داشتم فکر می‌کردم که چقدر دلم برای دانائیل تنگ شده. دانائیل پنج‌شنبه شب رسید تهران. یک روز قبل‌تر از صوفیه با اتوبوس رفته بود استانبول، بعد برای این‌که خرج سفر کم‌تر بشود، با خطوط هوایی قطر رفته بود دوحه و پنج‌شنبه شب ساعت ۲۲:۳۰ رسید تهران. جمعه صبح رفتیم کوه، بعد درکه‌گردی کردیم و چون من ساعت ۵ بعدازظهر برای دیدن فیلم‌های کوتاه تجربی روز در گروه هنر و تجربه بلیط داشتم، دستش را گرفتم و رفتیم خانه هنرمندان. قرار شد دو ساعت برای خودش بگردد تا من فیلم ببینم. ۹ تا فیلم کوتاه دیدم و وقتی از پله‌ها می‌آمدم پایین، دیدم دوست پیدا کرده و خب خوشحال شدم.
آمدیم بیرون، ایستادیم جلوی ساختمان و داشتیم حرف می‌زدیم که من چشمم افتاد به چار پنج تا دختر جوان و بینشان ماهور بود. از دانائیل خواستم چهار قدم این طرف‌تر بیاید. فهمید چیزی شده و پاپی شد. گفتم که ماهور ده سال پیش دوست‌دخترم بوده و بعد چه شده و چه شده و چه شده و خوشحال نیستم بابت این‌که این‌جا و این لحظه دوباره دارم می‌بینمش. گفت اوکی. کج کردیم، رفتیم خیابان فردوسی که صد یورو از پولش را با ریال تعویض کند و در تمام طول مسیر من حالم گرفته بود. برگشتیم خانه هنرمندان و باز طبقه‌ی همکفِ ساختمان ماهور ایستاده بود با همان دخترها و باز داشت حرف می‌زد. درست‌ترش این‌که من دیدم چار پنج تایی دختر ایستاده‌اند و کنجکاو شدم ببینم ماهور هم بینشان هست یا نه؛ که خب بود. رفتیم پشت بامِ خانه شام خوردیم و دانائیل پرسید که الان دلم می‌خواست کجای دنیا بودم. گفتم ونیز؛ و پرسید که چرا ونیز؟ گفتم به خاطر رمان توماس مان، «مرگ در ونیز». نفهمید. گفتم چون ونیز استعاره از گذشته است والان دلم می‌خواهد بروم ونیز تا مثل گوستاو آشنباخ آن‌قدر بمانم که بگندم و بمیرم یا زور بزنم و خودم را بکشم بیرون و از اول شروع کنم. دانائیل پرسید که چه چیزی در گذشته این‌قدر آزاردهنده بوده که اصرار دارم فراموش کنم. من فکر کردم دیدم چیزی نبوده.
برگشتیم خانه و من خیلی زود خوابم برد. صبحِ علی‌الطلوع با هم زدیم بیرون. ساعت ۸ با دوتا از بچه‌هایی که به واسطه‌ی Coach surfing می‌شناخت، قرار داشت. خداحافظی کردیم، آمدم شرکت و مثل احمق‌ها برای یک ربع هنوز به انگلیسی جواب همکارهام را می‌دادم و از اتاق بغلی که صدای گف‌و‌گو می‌آمد، من خیال می‌کردم دارند انگلیسی حرف می‌زنند.
پشت میز کارم که نشسته بودم، دیدم دلم براش تنگ شده. ۳۶ ساعت بی‌وقفه با هم بودیم و حالا ندیدنش یک حفره‌ی خالی بود وسط روز. یک نفر روی وایبر با پیش‌شماره‌ی عجیب و غریبی پیغام داد. نوشته بود: «هی پسر، خودتی واقعا. خوشحالم که می‌بینمت». من جا خوردم. شماره‌اش را به لیست تماس‌ها اضافه کردم، پروفایلش پیدا شد که عکس میدانی بود لابد وسط یک شهر اروپایی ولی کدام شهر و کجای اروپا نفهمیدم. پرسیدم: «شما؟» و در فاصله‌ای که منتظر جواب بودم به ده تا آدم مختلف فکر کردم که الان ممکن است اروپا زندگی کنند و از این‌که توی وایبر پیدام کرده‌اند خوشحال باشند. گفت فلانی و داستان «کریستین و کید» از اول شروع شد: و خدا روشنایی را روز نامید و تاریکی را شب نامید و شام بود و صبح بود...
بعد، من که توی اتوبوس نشسته‌ام و می‌روم اصفهان که کریستین را ببینم و صاحبخانه‌ی کریستین موکدا سفارش کرده که این‌جا مثل آلمان و فرانسه نیست و باید رفت و آمدش را کنترل کند. کریستین از قبل رفته و هتل رزرو کرده. من ۸ شب می‌رسم اصفهان، وسیله‌هام را که گذاشتم هتل، می‌رویم طرف زاینده رود و تا ۳ نصفه شب کنار زاینده‌رود حرف می‌زنیم. کریستین نوشته روزهای پرشوری بوده و با جزئیات حیرت‌انگیزی تعریف کرده که من توی تخت خواب چطور رفتار می‌کرده‌ام و بعد می‌خواهد که من با همان جزئیات راجع به او حرف بزنم و من یادم نیست. فقط بوی تنش یادم مانده که با آدم‌های دیگر فرق داشته و وقتی می‌نویسم نگرانم که کریستین بگوید بوی تن هیچ آدمی شبیه آدم دیگری نیست؛ درست مثل اثر انگشت یا چیزی شبیه این ولی کریستین انگار که جوابم را ندیده باشد، راجع به این حرف می‌زند که عصر فرداش روی پل خواجو نشسته‌ایم و آب با فشار از زیر پل رد می‌شود و می‌گوید که چند روز بعد آب را بسته‌اند و امروز جایی خوانده که زاینده‌رود دوباره پر از آب شده و یاد من افتاده. از کریستین می‌پرسم که چقدر اصفهان مانده و کی برگشته. کریستین فقط می‌گوید از اصفهان رفته پاریس پیش عمه‌ی سال‌خورده‌اش که او هم تنهاست و جوری می‌گوید او هم تنهاست که من بفهمم خودش چقدر تنهاست و می‌پرسم حالا کجاست؟ مثل قبل برلین زندگی می کند؟ جواب این است که: «نه. آمدم فرانکفورت». و خب فرانکفورت برای من فرقی با برلین ندارد. همان‌طور که صوفیه با استانبول یا هرجای دنیا با هرجای دیگر دنیا و چیزی که مهم است این که بعد از نبودنش طوری توی تهران آب از آب تکان نخورده که انگار نه شاهی آمده، نه شاهی رفته است.