۱۳۹۵ آبان ۲۵, سه‌شنبه

The Long & the Short & the Tall

سام را من اولین‌بار زمستان ۹۱ دیدم. ظاهرش شبیه روزهای آخر عمر Freddie Mercury بود. لاغر و کشیده، با موی کوتاه و سبیل قهوه‌ای. یک نفس حرف زدیم. اصلی‌ترین بحثی که بینمان درگرفت سر نظام سرمایه‌داری و آلترناتیوهای موجودش بود.
اردیبهشت سال بعد که عاشق ف شده بودم، دوباره سر و کله‌ی سام پیدا شد. ف تازه ۱۸ سالش تمام شده بود و داشت با هرکی سر راهش سبز می‌شد می‌خوابید. از اتفاق، اول من سر راهش سبز شدم و بعد از من، سام. خودش آمد برام تعریف کرد که سام را دیده. من اسمش یادم نبود ولی از نشانی‌هایی که داد، شستم خبردار شد. بعد رفت به سام نشانی‌های من را داد و گویا سام هم گفته بود بله می‌شناسد و یک‌بار همدیگر را دیده‌ایم. چهار پنج ماه بعد گفت با سام رفته توی رابطه. من هنوز می‌خواستمش. دنبالش بودم و همدیگر را می‌دیدیم. یک‌بار که تجریش قرار گذاشته بودیم، سام با ماشین رساندش و وقتی پیاده‌اش می‌کرد، از توی ماشین برام دست تکان داد. خوشحال شدم که نیامد پایین.
بهار سال بعد، ف آمده بود تهران و گفت همدیگر را ببینیم. بعد پیشنهاد داد با سام بیایند خانه‌ی من. ماندم توی رودرواسی و مخالفتی نکردم. گفته بودند ۷ می‌رسند و چون مطمئن بودم که قاعدتا رأس ۷ نمی‌رسند، پلاستیک زباله را برداشتم و داشتم می‌رفتم سمت در که موبایلم زنگ خورد. همین‌طور که گفتم: «الو»٬ در را هم باز کردم. پشت در بودند. موقعیت مضحکی بود. نگهشان داشتم جلوی در خانه و خودم رفتم پلاستیک را انداختم توی سطل زباله و برگشتم. بعد که آمدیم تو، اوضاع عادی شده بود. جز این‌که مدام لای دست و پای هم بودند و من نمی‌دانستم باید بهشان نگاه کنم یا سرم را بیندازم پایین.
روال شده بود. هر ماه که ف می‌آمد تهران، قرار می گذاشتیم و جفتشان را می‌دیدم. از یک وقتی به بعد، چون خانه‌ی من به سام نزدیک بود، سر راه سوارم می‌کرد و با هم می‌رفتیم دنبال ف. توی راه و تا قبل از این‌که سوارش کنیم، فضا بینمان سنگین و رسمی بود. راجع به کار حرف می‌زدیم و ترافیک و این‌طور چیزها. بعد که ف سوار می‌شد، فضا می‌رفت سمت شوخی و بگو بخند. توی راه برگشت هم اوضاع همین بود. ف را می گذاشتیم خانه‌ی دایی‌اش و با ماشین سام می‌آمدیم سمت تجریش و یکهو دوتا آدم غریبه می‌شدیم که انگار اتفاقی هم‌مسیر شده‌اند.
یک ماه پیش داشتم پیاده از شرکت می‌رفتم سمت تجریش. سام همان کوچه را داشت می‌آمد بالا. سبزی خریده بود با ترشی و چندتایی هم تیر و تخته. دست‌هاش پر بود. من از دیدنش خوشحال شدم. سام هم جا خورد. وسیله‌هاش را گذاشت زمین. با هم دست دادیم و احوال‌پرسی کردیم. گفت اتفاقا همین الان داشته با ف حرف می‌زده. پرسیدم از ف چه خبر؟ کی برگشته مشهد و کی دوباره می‌آید تهران؟ گفت فلان روز، فلان هفته. بعد سکوت شد بینمان و دیدم حرف بیشتری با هم نداریم. دستم را دراز کردم که خداحافظی کنم، گفت: «اگه دیرت نمیشه، یه قهوه با هم بخوریم». هوا خنک بود و من سر حال بودم. درجا قبول کردم. رفتیم لمیز و نیم ساعتی نشستیم. اول از جفتمان سلفی گرفت و برای ف فرستاد، بعد هم راجع به رابطه‌شان حرف زد. راجع به این‌که لانگ‌دیستنس چقدر سخت است و چقدر دلش می‌خواست ف همیشه پیشش بود. سرم را به موافقت تکان دادم. بعد از مادرش حرف زد که سرطان دارد از پا درش می‌آورد. من از سرطانی‌های دور و برم گفتم و حرف مرگ به هم نزدیک‌ترمان کرد.
هفته‌ی پیش که باز ف آمده بود تهران، شام دعوتشان کردم. برنامه جور نشد و امروز هم که پیگیر شدم، ف گفت برگشته مشهد. گفتم حیف شد. پیشنهاد کرد با سام قرار بگذارم و ببینمش. فکر بدی نبود. به سام پیام دادم و گفتم حالا که ف نیست، لااقل خودمان همدیگر را ببینیم. استقبال کرد و برای عصر امروز قرار گذاشتیم. معلوم نیست درباره چی می‌خواهیم حرف بزنیم. هیچ ایده‌ای ندارم. شاید نظام سرمایه‌داری و آلترناتیوهای موجودش، شاید هم یک چیز دیگر.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر